• تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

هم اکنون در مجله تفریحی فارسی ها با بیوگرافی و عکس های بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن در خدمت شما دوستان گرامی هستیم .

سریال تلویزیونی رهایم نکن به نویسندگی و کارگردانی محمد مهدی عسگرپور ساخته شده است .

این سریال در ماه مبارک رمضان ۱۳۹۷ از شبکه سه سیما پخش می شود .

یکی از شخصیت های اصلی سریال ، یحیی می باشد که نقش آن را بابک بهشاد ایفا می کند .

بابک بهشاد بازیگر سینما ، تلویزیون و تئاتر متولد ۷ بهمن ماه ۱۳۶۲ می باشد .

در ادامه شما عزیزان را به دیدن جدیدترین عکس های بابک بهشاد بازیگر نقش یحیی در سریال تلویزیونی رهایم نکن دعوت می کنیم :

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 1 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 2 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

زندگینامه کامل یحیی در سریال رهایم نکن

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 3 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

عکس های اینستاگرام یحیی در سریال رهایم نکن

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 4 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

بابک بهشاد  بازیگر نقش یحیی در رهایم نکن

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 5 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

بابک بهشاد در کنار محسن کیایی در اتاق گریم

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 6 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

عکس های جدید بابک بهشاد

بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن 7 بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن

این مطلب از بخش عکس سریال برای شما گردآوری شده است .

نوشته بازیگر نقش یحیی در سریال رهایم نکن اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

همینک در مجله تفریحی فارسی ها با عکس و بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران در خدمت شما دوستان گرامی هستیم .

صابر کاظمی بازیکن والیبال ایران متولد ۳ دی ماه ۱۳۷۷ در آق قلا می باشد .

او در پست قطر پاسور بازی می کند .

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران 3 بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

در آستانه رقابت های لیگ ملت ها و در میان اسامی بازیکنان حاضر در هفته اول این مسابقات با صابر کاظمی مصاحبه شد .

– ضمن تبریک با توجه به اولین تجربه حضور در تیم ملی بزرگسالان چه احساسی از قرار گرفتن در لیست تیم ملی دارید ؟

صابر کاظمی گفت : فرصت بزرگی را بدست آوردم تا پیراهن مقدس تیم ملی کشورم را بر تن کنم .

خوشحالم و از این بابت خدا را شاکرم .

خیلی انگیزه دارم و امیدوارم که بتونم جواب اعتماد مربیانم رو بدهم .

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران 4 بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

زندگینامه صابر کاظمی

– پس از عملکرد خوبی که در لیگ داشتید دعوت تان به تیم ملی دور از انتظار نبود ، البته کمی هم به شجاعت سرمربی نیاز داشتید که همراهتان شد ، کار کردن با کولاکوویچ چطوره ؟

صابر کاظمی : از این که توانستم تا اینجای کار اعتماد آقای ایگور را جلب کنم خوشحالم .

امیدوارم در لیگ ملت ها جواب این اعتماد را به خوبی بدهم .

مربی با چنین شخصیتی را واقعا دوست دارم چون در اولین مرحله روی نظم تأکید زیادی دارند .

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران 1 بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

جدیدترین عکس های صابر کاظمی

بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران 2 بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران

این مطلب از بخش بیوگرافی سایت برای شما گردآوری شده است .

نوشته بیوگرافی صابر کاظمی والیبالیست ایران اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

چگونه خشم خود را کنترل کنیم

همینک در مجله خبری فارسی ها با عنوان چگونه خشم خود را کنترل کنیم در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

در ادامه این مطلب قصد داریم شما عزیزان را با راه های کنترل کردن خشم آشنا کنیم .

خشم در واقع نوعی هیجان روحی و عکس العمل طبیعی در مقابل خطر ، تهدید و … می باشد که باعث می شود در شرایط بحرانی از خود دفاع کنیم .

چگونه خشم خود را کنترل کنیم 1 چگونه خشم خود را کنترل کنیم

چگونه خشم خود را کنترل کنیم

پس می‌توان گفت عصبانیت برای پایداری و بقای انسان بسیار ضروری است اما اگر عصبانیت و خشم از کنترل خارج شود میتواند یک احساس ویرانگر به وجود بیاورد و پیامدهای جبران ناپذیر در محیط کار ، روابط شخصی و در تمام زندگی ایجاد کند .

برای کنترل خشم میتوانید موارد زیر را انجام دهید :

نفس عمیق بکشید

به علت این که هنگام خشم ریتم نفس کشیدن بسیار تند تر می شود اگر یک دم عمیق تنفس را بکشید ریتم نفس کشیدن به حالت طبیعی برمیگردد و عصبانیت را تا حد زیادی از بین می برند .

نوشتن را آغاز کنید

کلماتی را که در موقع عصبانیت می گویید بر روی یک کاغذ نوشته و سعی کنید دیگر از آنها استفاده نکنید .

آب بنوشید

نوشیدن آب به خاطر اکسیژن رسانی به مغز شما ، می‌تواند تا حد زیادی خشم را از بین ببرد .

دوش بگیرید

دوش گرفتن باعث شل شدن عضلات و در نتیجه آرامش می‌شود و عصبانیت را کاهش میدهد

تا ۱۰ بشمارید

هنگامی که در یک موقعیت پیچیده هستید چند لحظه صبر کرده ، نفس عمیق کشیده و تا ۱۰ بشمارید .

این عمل باعث آرام تر شدن شما شده و باعث می شود بهتر فکر کنید .

چگونه خشم خود را کنترل کنیم 2 چگونه خشم خود را کنترل کنیم

به حرف های تان فکر کنید

سعی کنید در هنگام عصبانیت قبل از اینکه چیزی را به زبان بیاورید به آن خوب فکر کنید که پس از آن احساس پشیمانی به شما دست ندهد .

به چیزهای مثبت فکر کنید

این کار باعث می شود ناراحتی ، افسردگی ، خشم و عصبانیت از شما دور شده و دیگر چیزهای منفی به سراغتان نمی آید .

موقعیت را ترک کنید

هنگامی که احساس کردید خشم بر شما غلبه کرده ادامه صحبت هایتان را به زمان دیگر واگذار کنید .

این کار باعث می‌شود که خشم و عصبانیت شما فروکش کرده و بعداً با آرامش بیشتری در مورد موضوع صحبت کنید .

راه بروید

راه رفتن و صحبت کردن با خود می تواند بسیار به شما آرامش دهد . حرف های آرامش بخش همیشه به شما آرامش می‌دهد .

خودتان باشید

هیچگاه سعی نکنید شخص دیگری باشید که درحقیقت نیستید .

خودتان باشید و بپذیرید که ممکن است اشتباه کرده باشید زیرا هیچ انسانی کامل نیست و مرتکب اشتباه می‌شود .

این مطلب از بخش سلامت روان برای شما گردآوری شده است .

نوشته چگونه خشم خود را کنترل کنیم اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

خرید و فروش آزاد فیش حج تحت نظارت سازمان حج!

به گفته مشرق ، با برقراری حج تمتع از سال گذشته یکبار دیگربازار دلالان فیش حج داغ شده و رونق گرفته هست. هر چندحمید محمدی ، رئیس سازمان حج و زیارت معتقد هست آزاد شدن واگذاری فیش حج میان مردم عادی می تواند بازار دلالان را کساد کند!

بیشتر بخوانید:
آخرین وضعیت اعزام های حج ۹۷
با وجود این، کار دفاتری که تخصصشان خرید و فروش فیش حج هست، حسابی سکه هست و خیلی از آنها بساطشان را از تراکت های کاغذی که اغلب در اطراف میدان انقلاب توزیع می شد، گسترش داده اند و حالا در فضای مجازی هم سایت های تخصصی خرید و فروش و نقل و انتقال فیش حج تمتع راه انداخته اند. با تمام اینها و با الزام به حضور در دفاتر رسمی این سازمان برای نقل و انتقال فیش حج جلوی بخشی از سوء استفاده ها را گرفته هست. یک میلیون و ۳۵۰ هزار چشم انتظار در صف اعزام به حج و میلیون ها مشتاقی که در این صف قرار نگرفته اند،اما حاضرند برای حاجی شدن بدون نوبت پولش را بدهند و این یعنی بازار برای دلالی و به جیب زدن پول.
بگذریم از اینکه گاهی وقت ها در این میان کلاهبرداری هایی هم اتفاق می افتاد. حالا اما سازمان حج و زیارت برای کنترل این ماجرا دست به تدبیر متفاوتی زده هست. حمید محمدی، رئیس سازمان حج و زیارت در این باره می گوید: با توجه به اینکه یک میلیون و ۳۵۰ هزار نفر در نوبت اعزام به حج هستند و اعزام آنها ۱۵ تا ۱۶ سال به طول می انجامد، به همین دلیل با توجه به طولانی شدن اعزام، بسیاری از متقاضیان برای واگذاری مراجعه می کنند و برای راحتی کار آنها و اینکه دست واسطه ها را از میان برداریم و دلالان نتوانند سر مردم را کلاه بگذارند، خرید و فروش فیش در حال حاضر به صورت منطقی و …

اخبار پیشنهادی:

خرید و فروش آزاد فیش حج تحت نظارت سازمان حج!
  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری


صدای شیعه: امسال نیز در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، آثار مربوط به حوزه دفاع مقدس با استقبال خوب مخاطبان رو‌به‌رو شدند. یکی از این کتاب‌ها «حلوای عروسی» زندگینامه شهید محمدرضا مرادی هست که توسط روایت فتح در سی‌و‌یکمین دوره نمایشگاه بین‌المللی کتاب رونمایی شد. شهید مرادی همان تازه‌داماد جوانی هست که طی ماجرایی عجیب، اقلام مهیا شده برای مراسم عروسی‌اش در مراسم شهادتش مورد استفاده قرار می‌گیرند. نویسنده این کتاب فاطمه دانشور جلیل هست که گفت‌و‌گوی ما را با او پیش رو دارید.




خانم دانشور چطور با قهرمان کتابتان «شهید مرادی» آشنا شدید؟


نگارش زندگینامه این شهید از سوی روایت فتح به بنده پیشنهاد داده شد. چون قبل از این شهید چند کتاب در حوزه دفاع مقدس نوشته بودم دوستان تا حدی با قلم بنده آشنایی داشتند. کتاب را در شهریور سال ۹۴ شروع کردم و با خانواده شهید مرتبط شدم. مؤسسه روایت فتح قبلاً یک شیوه‌ای داشت که شهدا را از منظر مادران یا همسرانشان به خواننده معرفی می‌کرد. قرار بود کتاب من نیز جزو مجموعه مادران منتشر شود. به همین خاطر راوی اصلی کتاب، صغری ذوالفقاری مادر شهید بود. مادری که به دلیل کهولت سن یا در بیمارستان بستری می‌شد یا اینکه در خانه دخترهایش دوران نقاهتش را سپری می‌کرد. شکر خدا بعد از فراز و فرود‌هایی کار نگارش کتاب در اواخر سال ۹۵ تمام شد و اوایل امسال نیز در نمایشگاه کتاب از آن رونمایی به عمل آمد.




به نظر می‌رسد کهولت سن راویان مشکل خیلی از نویسندگان مقطع جنگ تحمیلی باشد؟


بله؛ به جرئت می‌توان گفت: همه نویسنده‌های این حوزه با این مسئله دست به گریبان هستند. راوی چه خود رزمنده باشد یا والدین یا حتی از همسران شهدا، به دلیل گذشت سالیان دراز از اتمام دفاع مقدس، وقایع در ذهنشان مبهم شده و غالباً در تشریح جزئیات با مشکلاتی رو‌به‌رو هستند. البته مادر شهید مرادی به‌رغم ضعف جسمی، از نظر ذهنی واقعاً هوشیار هستند و توانستند وقایع را با جزئیات به یادآورند. در کنار ایشان، خواهر‌های شهید هم کمک حالم می‌شدند.




اسم کتاب کمی عجیب هست «حوای عروسی»؛ چرا این نام را انتخاب کردید؟


شهید مرادی کمی قبل از جنگ نامزد می‌کند و سه، چهار ماه بعد از شروع جنگ هم به شهادت می‌رسد. ایشان در آخرین نامه‌ای که به خانواده نوشته بود، از مادر می‌خواهد مقدمات مراسم عروسی‌اش را مهیا کند. مادر هم وسایل پخت شام عروسی را تهیه می‌کند و حتی با یکی از همسایه‌ها صحبت می‌کند تا خانه‌اش را برای برگزاری جشن ازدواج در اختیار آن‌ها بگذارند، اما در همین حین خبر شهادت محمدرضا را می‌شنود. ناخواسته همه وسایلی که برای مراسم ازدواج پسرش تهیه کرده بود صرف مراسم شهادت محمدرضا می‌شود.




به عنوان نویسنده کتاب، شخصیت شهید مرادی را چطور یافتید؟


محمدرضا مرادی از نسل اول بچه‌های انقلاب هست که آن سال‌ها برای حفظ کشور و انقلاب هر کاری انجام می‌دادند. ایشان متولد سال ۳۹ بود و سال ۵۹ در ۲۰ سالگی شهید می‌شود. به سن و سالش که نگاه می‌کنیم، خیلی جوان هست، اما کار‌هایی که او و هم‌نسلی‌هایش انجام می‌دادند فقط از یک مرد جاافتاده برمی‌آید. شهید مرادی پیش از شروع جنگ ماه‌ها در کردستان جنگیده بود. دوران انقلاب هم همراه دوست و بچه‌محلی‌اش عباس داورزنی با هم از هنگ نوجوانان ارتش فرار می‌کنند. بعد از پیروزی انقلاب اول کمیته‌ای می‌شوند و سپس به عضویت سپاه درمی‌آیند. به کردستان می‌روند و با شروع جنگ در سرپل ذهاب و گیلانغرب می‌جنگند. محمدرضا مرادی و عباس داورزنی همه جا با هم بودند و کنار یکدیگر نیز در غروب ۲۴ دی ماه ۱۳۵۹ به شهادت می‌رسند.




گفتید که قبل از شهید مرادی کتاب‌های دیگری را هم در حوزه دفاع مقدس نوشته‌اید؛ از دیگر آثارتان بگویید.


اولین کار حرفه‌ای‌ام نگارش کتاب «بهترین بابای دنیا» بود. این کتاب مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه در خصوص کودکان و نوجوانانی هست که پدرانشان آزاده، شهید یا جانباز هستند. کتاب «مرخصی اجباری» را نیز به سفارش سوره سبز در خصوص واحد مهندسی ارتش نوشتم. کار این واحد مین‌روبی و پاکسازی میادین مین هست و برای نگارش کتاب باید تحقیقات جامعی در خصوص فعالیت رزمندگان واحد مهندسی انجام می‌دادم. زندگینامه داستانی شهید زرین‌تاج گودینی (از اولین شهدای زن ارتش) را نیز نوشته‌ام که در مجموعه‌ای به نام «سه فرشته سفیدپوش» منتشر شده هست. زندگینامه داستانی شهید سید ناصر سیاهپوش از شهدای قشر دانشجو را چند سالی هست نوشته‌ام که متأسفانه هنوز منتشر نشده هست. شهید سیاهپوش مثل شهید محمدرضا مرادی هر کاری از دستش برمی‌آمد برای حفظ انقلاب انجام می‌داد. این شهید با اینکه اهل قزوین بود، بیشتر در تهران به عنوان مرکز تحولات انقلابی فعالیت داشت. ایشان در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی دو نفر از بازداشت‌شدگان لانه را به دلیل نبود محل مناسبی برای محافظت از آنها، به خانه‌اش می‌برد و روز بعد تحویل مقامات مسئول می‌دهد. اخیراً نیز زندگینامه شهید مدافع حرم ارتش محمد مرادی را نوشته‌ام که هنوز منتشر نشده هست. شباهت نام شهیدان محمدرضا مرادی و محمد مرادی برایم جالب بود. وقتی که از طرف سوره سبز پیشنهاد نگارش یکی از شهدای مدافع حرم ارتش به بنده داده شد، تا نام شهید محمد مرادی را شنیدم، گفتم می‌خواهم از این شهید بنویسم.




شما زندگینامه دو شهید از دو نسل مختلف را به رشته تحریر درآورده‌اید. محمدرضا مرادی که سال ۵۹ شهید می‌شود و محمد مرادی که در سال ۹۵ آسمانی شد؛ مقایسه جوانان این دو نسل چه تعریفی پیش روی ما می‌گذارد؟


به نظر من شباهت‌های این دو جوان که از دو نسل مختلف هستند جالب توجه هست. اصلاً یکسری از ویژگی‌ها باعث می‌شود که آدم‌هایی برای شهادت انتخاب شوند. شهید محمدرضا مرادی بار آخری که می‌خواست به جبهه برود، به مادرش می‌گوید دعا‌های تو باعث می‌شود که شهید نشوم. در حالی که بسیاری از دوستانم به شهادت رسیده‌اند و من مانده‌ام. اینجاست که مادر شهید از خدا می‌خواهد مرگ در بستر را نصیب فرزندش نکند و او را به آرزویش برساند. در خصوص شهید مدافع حرم محمد مرادی هم همسرشان نقل می‌کنند که ایشان از دنیا دل کنده و آرزوی شهادت داشت. حتی به همرزمانش گفته بود که من در بلندی‌های جولان شهید می‌شوم. آنقدر این حرف را تکرار کرده بود که در پادگان محل خدمتش در شهرضا، دوستانش به شوخی او را شهید بلندی‌های جولان صدا می‌کردند. اتفاقاً محمد مرادی در محلی از سوریه شهید می‌شود که شباهت زیادی به بلندی‌های جولان دارد.




برگردیم به کتاب شهید محمدرضا مرادی؛ کدام بخش از زندگی این شهید شما را بیشتر تحت تأثیر قرار داد؟


مادر شهید روایت می‌کرد که وقتی جنگ شروع می‌شود، محمدرضا نسبت به نامزدش کم‌توجهی می‌کرد. مادر و مرحوم پدرش از او می‌خواهند که بیشتر به «زهره» نامزدش توجه کند، اما محمدرضا می‌گوید، چون احساس می‌کند زیاد در این دنیا نمی‌ماند، نمی‌خواهد زهره به او وابسته شود. شهید مرادی فقط یک بار زهره را با خود به بهشت زهرا می‌برد و به او خبر می‌دهد که در آینده نزدیک باید او را در چنین جایی و میان مزار دوستان شهیدش ملاقات کند. در یک بخش دیگر نیز مادر شهید روایت می‌کند: به دلش برات شده بود محمدرضا شهید شده هست. یک شب در عالم خواب می‌بیند که پسرش به همراه فرمانده‌اش شهید اصغر وصالی با لباس‌های یکدست سفید پشت میز سفیدی نشسته‌اند. اصغر وصالی خطاب به مادر شهید می‌گوید: حاج خانم تازه دو روز هست که دلم آرام گرفته هست. مادر شهید بعد از بیداری حتم می‌کند که فرزندش به شهادت رسیده هست. همان روز هم پیکر محمدرضا را برای تشییع تحویل خانواده‌اش می‌دهند.




بخشی از کتاب حلوای عروسی


«من و معصومه و مش باقر با هم به خواستگاری رفتیم. زهره یک پارچه خانم بود. پدر و مادر و برادر زهره هم محترم و خوب بودند. بعد از جلسه اول که من زهره را پسندیدم، محمدرضا ۳۰۰ تا سؤال نوشت و گفت: مامان این‌ها رو بدید به زهره خانم هر وقت جواب داد بعد من میام. زهره بنده خدا جز چند تا سؤال همه را جواب داده بود. محمدرضا از جواب‌ها خوشش آمده بود. از همه بیشتر خوشحال بود که با زهره و خانواده‌اش هم عقیده هست.»


منبع: روزنامه جوان

انتهای پیام

  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

به گفته گروه حماسه و مقاومت الزهرا، آن چه خواهید خواند، خاطره‌ای هست از «علی زین‌العابدین» یکی از بسیجیان «لشکر۳۱ عاشورا» در سال‌های دفاع مقدس. این خاطره در آخرین روزهای سال ۱۳۶۶ و در مناطق عملیاتی غرب کشور اتفاق افتاده هست:

خط پدافندی ما در امتداد سینه‌کش ارتفاعات «اولاغلو» تا دامنه جنوب شرقی ارتفاعات «قوجار» قرار داشت و عراقی ها از اینکه این منطقه را در عملیات «بیت‌المقدس۳» از دست داده بودند، بسیار خشگمین بودند. آن‌ها همیشه در صدد بودند این منطقه را باز پس بگیرند. بعد از ظهر هفدهم اسفند ماه ۱۳۶۶، عراقی ها برای باز‌پس‌گیری این منطقه، یک تک پیاده زدند. پس از درگیری طولانی، چند نفرشان که از انتهای خط در سمت «قوجار» به پشت خط ما نفوذ کرده بودند، اسیر بچه‌ها شدند. گفتم بیاوریدشان سنگر ما تا صحبتی با آنها داشته باشیم. وقتی وارد سنگر‌مان شدند رنگ‌شان عینهو صفحه کاغذ شده بود و مثل بید می‌لرزیدند. گفتم در کنارم بنشینید. روی زانو نشستند. خیلی مواظب بودند و تمام حرکات و سکنات ما را با کنجکاوی توام با ترس نظاره می‌کردند. چند نفر از بچه‌ها هم آمدند. از اسامی آن بچه‌ها فقط «کریم قراشی» را به یاد دارم. با هم داخل سنگر نشستیم. به آن دو اسیر گفتم خودشان، یگان‌شان و درجه‌شان را معرفی کنند و بگویند که از کدام شهر عراق آمده‌اند؟ یکی از آنها احمد و دیگری علی نام داشت. هر دو از شهر کرکوک عراق و ترک‌زبان بودند. جالب این‌که دایی و خواهرزاده هم بودند. یعنی احمد، دایی علی بود. یکی مسن‌تر از دیگری بود. گفتم برایشان کمپوت و کنسرو باز کردند و آبمیوه آوردند. وقتی سفره پذیرایی باز شد، تعجب‌شان بیشتر شد ولی دیدم دارند احتیاط می‌کنند. بنابر این از کمپوت و کنسرو ابتدا خودم خوردم تا اعتماد کنند. با تعجب با همان لهجه ترک کرکوکی گفتند در استخبارات به ما گفته بودند سعی کنید اسیر نشوید، و الا ایرانی‌ها اسرا را آنچنان شکنجه می کنند که…. می گفتند ایرانی‌ها اعضای بدن شما را قطعه قطعه می‌برند و پوست از سر شما می‌کنند و…

گفتم: این چه حرفی هست؟! مگر شما انسان نیستید؟ مگر ما انسان نیستیم! مگر انسان همنوع خود را این‌طور که می‌گویید اذیت و شکنجه می‌کند؟! انسانیت به جای خود، اصلا ما همه‌مان مسلمانیم. در منطق مسلمانی شکنجه و ایذاء و اذیت معنی ندارد.

حرف‌های زیادی بین‌مان رد و بدل شد. آنها کاملا به ما اعتماد کرده و یقین کردند که ترحم و تکریم ما الکی و سطحی نیست، بلکه باورمان این هست. دیگر فضای صحبت به فضای دوستانه‌ای تبدیل شده بود. از چرایی جنگ می‌گفتیم و می‌شنیدیم. در میان همین صحبت ها نمی‌دانم به چه منظوری از بچه ها پرسیدم: اوشاقلار بایراما نه قالیر؟(بچه ها! تا عید چقدر مانده؟)

گفتند: اون اوچ گون(۱۳ روز). تا احمد این را شنید آه عمیقی کشید. نگاه کردم به چشم‌هایش و دیدم اشک حلقه زده. علتش را پرسیدم.  بغضش ترکید و اشک از چشمانش جاری شد، انگشت های دستش را شانه کرد و یک وجب ارتفاع را نشان داد و گفت: بش دنه خیردا بالام قالدى؟(۵ تا بچه کوچکم در ولایت ماندند.)

تاب گریه حسرت آمیزش را نیاوردم و او را در آغوش فشردم و صورتم را روی صورتش گذاشتم، هر دو های و های گریستیم. پیش خود گفتم خدایا! تو شاهد باش من امشب این اسیر را به خاطر چشمان منتظر آن پنج کودک آزاد خواهم کرد، باشد که هر چه پیش آید خوش آید. در حالی که سرش را روی شانه‌ام خوابانده بودم و اشک چشمانش را پاک می کردم گفتم: احمد؟!

گفت: بلی کارداش

گفتم: قسم به سیدالشهدا(ع) و قسم به شرفم، صرفا به خاطر اشک چشمانت و به خاطر چشمان منتظر آن پنج بچه‌ات، امشب با مسئولیت خودم ولو اینکه از طرف لشکر باز خواست و محاکمه صحرایی شوم، شما را آزاد خواهم کرد و با شما تا چند قدمی سنگرهایتان خواهم آمد. یا در همین میدان مین با شما کشته می‌شوم و یا شما را آزاد می کنم. باشید تا شب. ما میزبانیم و شما میهمان و اگر خسته هستید بگیرید بخوابید. امشب همچون کبوتری که از قفس آزاد بشود، شما از اسارت آزاد خواهید شد. تا نیمه شب اینجا هستید.

این تصمیم ضمن اینکه هر دوشان را به وجد آورد، در عین حال به فکر عمیقی فرورفتند. احمد گفت: یوخ کارداش. سرنوشت مرا آورد و اسیر شما کرد. نمی‌شود از سرنوشت گریخت ولی اگر پیشنهاد شما را بپذیریم آن وقت یقینا به دست استخبارات ارتش عراق اعدام صحرایی می‌شویم. چون در لیست آنها ما را اسیر نوشته‌اند. اگر برگردیم به ما شک خواهند کرد و خواهند گفت با شما همکاری کرده‌ایم. این مهربانی و رافت شما را ابدا درک نخواهند کرد.

دوباره برای اطمینان خاطر اصرار کردم ولی نپذیرفت. در نهایت گفتم: شما را تحویل صلیب سرخ خواهیم داد. ان‌شاء‌الله که جنگ به زودی تمام شود و برگردید پیش بچه هایتان.

سپردم آنها را سوار نفربر کردند و به پشت خط انتقال دادند تا تحویل صلیب سرخ شوند.

انتهای پیام/

  • تاریخ : ۱۳ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

مسابقه بین المللی «پایان یک داعش» با معرفی برگزیدگان در بخش های کارتون، کاریکاتور و پوستر به کار خود خاتمه داد.

به گفته فانوس ، مراسم اختتامیه مسابقه «پایان یک داعش» با حضور خانواده های شهدای مدافع حرم فاطمیون، سردار نقدی معاون فرهنگی و اجتماعی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، محسن مومنی شریف رئیس حوزه هنری، احسان محمدحسنی مدیرعامل بنیاد روایت فتح، محمدحسین صفارهرندی وزیر اسبق ارشاد و برخی مسئولان فرهنگی و هنرمندان در حوزه هنری برگزار شد.
سیدمسعود شجاعی طباطبایی دبیر مسابقه در این مراسم گفت: برگزیدگان این مسابقه در سه بخش پوستر، کارتون و کاریکاتور معرفی می شوند. موضوع بخش پوستر، پایان یک داعش بود و بخش کارتون با توجه آزادی حلب و موصل، علاوه بر «پایان یک داعش» موضوعات «حلب آزاد شد» و «موصل آزاد شد» را شامل می شود.
وی اظهار داشت: ۸۷۰ شرکت کننده از ۶۴ کشور، ۲۱۲۰ اثر را به دبیرخانه ارسال کردند. این آثار شامل ۱۰۷۸ کارتون، ۴۱۵ کاریکاتور چهره و ۶۳۵ پوستر بود. ایران با ۳۲۹ شرکت کننده، چین با ۲۱۲ هنرمند و ترکیه با ۴۵ شرکت کننده بیشترین سهم را در این رویداد داشتند.
برگزیدگان این مسابقه بدین شرح معرفی شدند و مورد تقدیر قرار گرفتند:
بخش کارتون:
نفر اول: آنجل بولیگان از مکزیک
نفر دوم: محمد اکبری از ایران
نفر سوم: پژمان علی پور
همچنین جیتت کوستانا از اندونزی، محمود نظری از ایران و سیدایمان نوری نجفی ایران نیز در این بخش شایسته تقدیر شناخته شدند.
بخش کاریکاتور:
نفر اول: امیرمهدی هانی انصاری از ایران
نفر دوم: شانکار پامارتی از هند
نفر سوم: سعید شمس ایران
آنتونیو مانوئل دوس سانتوس از پرتغال، حمیدرضا صادق و یوآخین آلگوئرلوپز از اسپانیا نیز شایسته تقدیر شناخته شدند.
بخش پوستر:
در بخش پوستر برگزیده ای اعلام نشد و چایکا ولادیمیر از روسیه، هابیل لکس دروینسکی از لهستان، حمید نصر از ایران، لی شی از چین و لوک دسچیمائکر از بلژیک تقدیر شدند.
در پایان این مراسم از خانواده شهیدان شیرعلی محمودی، محمد موسوی، سیدمحمد حسینی، حمید حکیمی، رضا کریمی و جاویدالاثر سیدعلی حسینی و مقداد مسعودی تجلیل به عمل آمد.
 ۲۵۱ اثر با داوری سیدمسعود شجاعی طباطبایی، محمدحسین نیرومند و محمدرضا دوست محمدی از ایران، به همراه «سیلوانو مِلو» از برزیل و «الکساندر فالدین» از روسیه به نمایشگاه «پایان یک داعش» راه یافتند که این نمایشگاه از ۲۴ اردیبهشت (مشهور به «یوم النکبة» سالروز به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی) در حوزه هنری برپا شد.

  • تاریخ : ۱۲ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری


صدای شیعه: حجت‌الاسلام جعفر مرادی (عضو هیأت علمی آموزشی دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی): پس از جنگ‌های خونینی که میان گروه‌های سلفی و نهضت اسلامی تاجیکستان از یک سو و دولت سکولار این کشور از سوی دیگر ایجاد شد، کشوری که به جنگ ملاهای وهابی با دولت موسوم هست، اندک اندک هیأت حاکمه این کشور روابط فرهنگی و حتی سیاسی خود با ایران را تقلیل داده و ایران را در موضع‌گیری‌های سیاسی خود از کشوری برادر و هم‌نژاد به کشوری متخاصم تبدیل کردند.


البته از مدت‌ها قبل (از دهه هفتاد شمسی) نیز عده‌ای از تاجران چمدانی تاجیک در بازارهای ایران به دام گروه‌های وهابی افتاده و با وعده یادگیری قرآن کریم و با طمع دریافت دستمزدهایی بیش از سود تجارتشان، جذب مدارس غیرقانونی تندرو در بخش‌هایی از ایران شده بودند، مدارسی که توسط غیرشیعیان در برخی نقاط کشورمان برپا شده بود.


این افراد در بازگشت به کشور خود بساط تعلیمات تکفیری را پهن کرده و به نام فارغ‌التحصیلان زاهدان یا تحصیل‌کردگان ایران به فعالیت‌های مسمومی اشتغال یافتند و ای بسا افراد دیگری که با دختران تاجیک ازدواج کرده و به بهانه‌های خانوادگی ارتباطات مسموم و مداومی را با این کشور آغاز کردند، این همان روشی هست که تروریست‌های خارجی در سوریه از آن استفاده کرده و زمینه ارتباط خارجیان با مردم این کشور و سپس ناامنی را فراهم ساختند.


این اتفاقات بهانه‌ای برای ایجاد موج ناجوانمردانه‌ای از تبلیغات شیعه‌ستیزانه و ایران‌هراسانه در این کشور دور افتاده از فرهنگ ایرانی شده هست، تا بدانجا که دولت سکولار این کشور نیز  افراد و اتباع خود حتی کسانی که از مجاری رسمی در ایران تحصیل کرده‌اند را با برچسب «تروریست» تحت فشار قرار می‌دهد و دو ملت فهیم و فرهیخته ایرانی و تاجیک را از هم دور می‌سازد.


البته مسئولان سیاسی دولت تاجیکستان و اتاق‌های فکر این دولت طبعاً به خوبی واقف هستند که نزدیک شدن به عربستان سعودی که پدرخوانده تروریست‌های جهان و کشوری هست که زادگاه و بستر خیزش تفکرات وهابی بوده و اصلی‌ترین مروج آن هست، با ادعای هراس از نفوذ تفکرات تروریستی در کشورشان قابل جمع نیست و عقلای ایران و قوم تاجیک می‌فهمند که نمی‌توان شعار گریزان بودن از تروریسم و به بهانه آن، کاستن از مراودات فرهنگی با ایران را با ارتباط با این معدن شرارت و فتنه در جهان گرد هم آورد!


در این راستا چند اقدام فرهنگی ضروری به نظر می‌رسد:


ضرورت دارد متولیان فرهنگی از جمله سازمان ارتباطات اسلامی، جامعه المصطفی العالمیه، وزارت خارجه، مجمع جهانی اهل بیت، معاونت فرهنگی سپاه قدس، آستان قدس رضوی و نهادهای مستقل فرهنگی گره‌های ایجاد شده در رابطه دو ملت ایران و تاجیک را بگشایند.


در مذاکرات با دولت این کشور نسبت به فعالیت‌های عامدانه‌ای که منجر به ایجاد شکاف فرهنگی بین دو ملت می‌شود، هشدار داده شود مانند پخش ۴۵ دقیقه فیلم ضد ایرانی که ملت بزرگ ایران را متهم به حمایت از تروریسم می‌کرد و متأسفانه دقیقاً همزمان با دیدار دکتر ظریف وزیر خارجه ایران در ماه گذشته از این کشور در تلویزیون این کشور پخش شد.


باید طرف تاجیک تغافل را به کنار نهاده و درک کند که کانون‌های تبلیغ وهابیت در ایران که در دهه‌های هفتاد و هشتاد شمسی برخی بازرگانان و اتباع تاجیک را تحت تأثیر قرار داده‌اند، ارتباطی با دولت و نظام مقدس اسلامی نداشته‌اند و برخورد شایسته‌ای با این جریان در ایران شده و خواهد شد.


جریان‌هایی که بر تفکرات تکفیری در تاجیکستان تأثیر گذاشته‌اند، هرگز از طرف مراکز علمی دانشگاهی و حوزوی رسمی ایران مورد حمایت نبوده‌اند.

همچنین دولتمردان ایرانی باید توجه داشته باشند که گروه‌های سلفی و تندرو، لزوماً به دلیل انتساب به اسلام‌گرایی، هم افق و در راستای اهداف انقلاب اسلامی نیستند. چه بسا دولتی سکولار و لائیک که به دلیل عمل اجتماعی آزادانه، (با تمام اشکالاتش) از دولت سلفی و وهابی مفیدتر باشد! همچنان که بدون شک حکومت السیسی در مصر برای اقلیت های مصر از حکومت سلفی محمدمرسی به مراتب بهتر عمل می‌کند.


باید به طرف تاجیک تفهیم کرد که ایجاد شکاف قومیتی در منطقه نه به نفع اهداف حکومت سکولارها در تاجیکستان و نه به نفع ملت بزرگ ایران بلکه فقط و فقط در راستای اهداف رژیم صهیونیستی هست که سیاست‌های منطقه‌ای‌اش را سعودی‌ها دنبال و اجرا می‌کنند. ایجاد دعوای برادری به خاطر نارضایتی یا رشوه از سوی بیگانگان نمی‌تواند خیرخواهانه باشد.


تبلیغات ضد ایرانی در آن کشور و اقداماتی مانند اعمال فشار بر تاجیک‌هایی که در ایران هستند و نیز وابستگان آنها، تبدیل یک سوء‌تفاهم فرهنگی به یک مسأله امنیتی و سیاسی و حاد کردن مسأله‌ای عادی هست! طبعاً نمی‌توان این توجیه را پذیرفت که عده‌ای برای جذب سرمایه‌های سعودی‌ها چنین تعاملی با ما داشته باشند. هیچ برادری از برادرفروشی به طمع خرسندی بیگانه خیر نمی‌بیند.


ایران انتظار ندارد واژگان تکفیری در کشور تاجیکستان که توسط تحصیل‌کردگان سعودی در افواه و السنه مردم جای گرفته و به راحتی تعابیری مانند مشرک و کافر را درباره ایرانیان به کار می‌برند، مورد بی‌توجهی یا حمایت عملی هیات حاکمه قرار گیرد. بسیار باید دقت کرد که همواره چنین بوده که گروه‌های تکفیری قبل از ایجاد بحران‌های اجتماعی تروریستی، ارتکازات زبانی و ذهنی مردم را دستکاری و دچار تغییر می‌کنند.


شایسته هست دولت تاجیکستان برای خنثی‌سازی تبلیغات ایران‌ستیزانه در تاجیکستان که توسط افراد تحصیل کرده در سعودی ترویج می‌شود اقدامات عملی موثری انجام دهد.


به طرف تاجیک باید تذکر داد که برخوردهای سلبی و خشن با تاجیک‌هایی که به صورت قانونی و رسمی وارد ایران شده‌اند را کنار بگذارد. عمده این افراد که درصدد درمان، تجارت، گردشگری و بعضاً در حال تحصیل در مراکز دانشگاهی ایران هستند، همان دیدگاه‌هایی را تجربه می‌کنند که ایرانیان درباره تاجیک‌ها دارند! در ایران تاجیک‌ها چیزی جز احترام و تکریم را نسبت به خود نمی‌بینند.


البته تاکنون اقدامات دولت تاجیک برآورنده هدف آن‌ها نبوده هست، زیرا انتساب‌های دور از واقعیت که پنهان و آشکار علیه ایران مطرح می‌شود، توسط تاجیک‌هایی که ایران را می شناسند نه تنها جدی گرفته نمی‌شود، بلکه نشانه‌ای از غرض‌ورزی و برادرستیزی قلمداد می‌شود.


این گونه سختگیری‌ها و نیز تماس‌های مکرر و لاینقطع با تاجیک‌ها برای معرفی خود یا مراجعت به کشور و تبدیل کشور تاجیکستان به یک پادگان نظامی هیچ تناسبی با سکولاریسم و شرایط و الزامات آن ندارد و چه بسا منجر به شیفتگی بیشتر مردم تاجیک برای مطالعه و بازدید از ایران شود، زیرا ایرانی‌ها به دلایل اعتقادی و علل فرهنگی با تمامی اتباع بیگانه حتی اتباع کشورهای متخاصم با ایران، برخوردی به غایت مهربانانه و احترام آمیز دارند.


در پایان از نهادهای فرهنگی و مسئولان مذاکره کشورمان با طرف تاجیک می‌خواهیم با توجه به مسائل فرهنگی و نکات ذکر شده، ترمیم رابطه فرهنگی بین دو ملت فهیم و فرهیخته ایرانی و تاجیک که ایرانیان آن را بخش جداافتاده از فرهنگ ایرانی می‌دانند اصلی‌ترین مهمه خود بیانگارند.


منبع: الزهرا

انتهای پیام

  • تاریخ : ۱۲ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

گروه حماسه و مقاومت خبری الزهرا: شهید حسن حیدری از شهدای مدافع حرم لشکر فاطمیون هست که روزگار پر فراز و نشیبی را در مهاجرت گذرانده هست و خداوند پاداش این مهاجرت و مجاهدتش را شهادت قرار می‌دهد. شهید حسن حیدری متولد زمستان سال ۱۳۶۹ در منطقه لعل و سرجنگل استان غور افغانستان بود که پس از ۲۵ سال زندگی مهاجری سر انجام در دومین اعزامش به سوریه در منطقه حلب سوریه در دهه آخر صفر سال ۱۳۹۴ به شهادت رسید و پیکر مطهرش به همراه ۷ شهید مدافع حرم دیگر لشکر فاطمیون در مشهد تشیع و در گلزار شهدای بهشت رضا مشهد آرام گرفت. در ادامه گفتگو با زهرا خاوری مادر شهید را می‌خوانید:


مادر شهید حسن حیدری

 

*از ولایت سرجنگل

مادرم فاطمه خاوری و محمد عیسی پدرم هر دو اصالتا اهل ولایت «غور ولسوالی چغچران قریه لعل و سرجنگل» هستند. علاوه بر خودم که فرزند سوم خانواده‌ بودم سه خواهر و دو برادر داشتم. مادرم در کنار پدر به کشت و کار صحرا و دام‌های‌مان رسیدگی می‌کرد و من هم خواهر و برادرهای کوچکم را جمع می‌کردم و کارهای خانه به دوشم بود.
فرصت اینکه بخواهم به مدرسه بروم نداشتم در واقع نه وقتش را داشتم و نه آن زمان اهمیتی به درس خواندن دخترها می‌دادند. خودم هم علاقه چندانی نداشتم آنقدر کار می‌کردم که آرزویم بود لحظه‌ای بیکار شوم سرم را بگذارم بخوابم، به مدرسه رفتن فکر نمی‌کردم. پدرم مرد صحرا بود و خواهد شد گفت مادرم هم کنار او مرد صحرا شده بود اما مسئولیت اصلی کارهای خانه و بیرون همه با مادرم بود. مادر با همه مشغله ها حواسش به تربیت دینی ما هم بود تا جایی که از سن ۹ سالگی روزه گرفتم و نماز خواندن را هم یادم داد.


پدر و مادر شهید حسن حیدری

 

*پدرم آمد و گفت شما را شوهر دادم

آن زمان دختری که وقت ازدواجش می‌شد هر چه بزرگترها تصمیم می‌گرفتند همان بود باید قبول می‌کردند و حق اعتراض نداشتند. من هم یادم هست چهارده ساله بودم که  پدرم آمد و گفت شما را شوهر دادم و سربدل کردم. (یعنی دختری به پسر خانواده‌ای می‌دهند و در عوض دختر آن خانواده را هم برای پسرشان می‌گیرند) من هم چیزی نگفتم چون هم خجالت می‌کشیدم و هم خیلی به پدر و مادر احترام می‌گذاشتم و روی حرف‌شان حرفی نمی‌زدم. همسرم غلام حیدری ۲۱ ساله بود که با هم ازدواج کردیم.

قرار شد هر پدر به دختر خودش جهاز بدهد و مهمترین آنها گلدوزی های دست دوز خود عروس ها بود که خودم دوخته بودم و خواهرشوهرم که زن برادرم هم می‌شد برای خودش گلدوزی کرده بود.

*نامش را حسن انتخاب کردیم

اولین فرزندمان مهدی بود و دو سال بعد مریم دخترم به دنیا آمد و یک سال بعد حسن در زمستان سال ۱۳۶۹ که هوا بشدت سرد بود و برف سنگینی بارید نزدیک‌های صبح متولد شد. پدربزرگ بچه‌ها در لعل روحانی شناخته شده و قابل احترامی بود. وقتی خواستیم نام پسرم را انتخاب کنیم، او اسم حسن‌آقا را از داخل قرآن انتخاب کرد و ما هم قبول کردیم. دو سال بعد هم آخرین پسرمان محسن متولد شد. همه فرزندان در همان لعل و سرجنگل متولد شدند جز آقا محسن که در مشهد به دنیا آمد.


شهید حیدری در جمع خانواده

 

*با خنده می‌گفت می‌خواستم الاغ را بزنم الاغ گازم گرفت

حسن از کودکی خیلی اهل شیطنت بود. وقتی هم که برای خودش مردی شد همانطور شیطنتش را داشت. لبخند شیرین حسن از همان کودکی که روی لب داشت تا زمان شهادت محو نشد. هر وقت حسن را دعوا می‌کردم هیچوقت ناراحت نمی‌شد و روی حرفم حرفی نمی‌زد.
در روستای ما مثل حالا مدرسه نبود، مکتب‌های زمستانی بود که یک نفر ملا یا باسواد می‌نشست به بچه‌ها درس می‌داد و بیشتر هم حالت قرآنی داشت. یک روز حسن‌آقا رفت مدرسه فردایش هم می‌خواست برود که از نصف راه برگشت. بچه‌ها آمدند گفتند می‌خواستیم وارد مدرسه شویم یک الاغی در آن نزدیکی بود، حسن رفت سر به سر الاغ بگذارد از بس شر بود، الاغ هم از پشت سر گازش گرفته بود و بلندش کرده بود خوب اینطرف و آنطرف چرخواند و لباس‌هایش پاره شد. خودش آمد خانه از خنده روی زمین غش می‌رفت تعریف می‌کرد مادر من می‌خواستم الاغ را بزنم الاغ من را گاز گرفت.

*زندگی‌ای که با سختی زیاد هم نمی‌گذشت

در افغانستان جنگ شروع شد. اوضاع کشور بهم ریخت و ناامنی و قحطی و بیکاری باعث شد راهی ایران شوییم. به ایران که آمدیم امام خمینی (ره) از دنیا رفتند. ده سال بعد ما را از کشور بیرون کردند و دوباره رهسپار افغانستان خراب شده از جنگ شدیم. دوباره به زادگاهمان همان لعل و سرجنگل برگشتیم و ۴ سال را همانجا ماندیم. بازهم بیکاری و زندگی که با سختی زیاد هم نمی‌گذشت و ما را روانه پاکستان کرد. ۶ سال در پاکستان زندگی کردیم. حسن و مهدی سرکار می‌رفتند و کمک دست پدرشان بودند. اوضاع کمی بهتر شده بود که دوباره جنگ و دوباره آوارگی شروع شد. در مسجد شیعیان کویته بمب گذاری شد و درگیری‌ها و نسل‌کشی شیعیان شروع شد. سال ۸۸ بود که ناچارا دوباره راهی ایران شدیم و پناهنده ضامن آهو و تاکنون ۸ سال هست که در اینجا مانده‌ایم. دیگر دلم را در این خاک گذاشته‌ام و توان دوباره مهاجرت و دوری از حسن آقا را ندارم.


شهید حسن حیدری و برادرش در افغانستان

 

*گفت‌: می‌خواهم بروم سوریه

عادت حسن آقا مسافرت رفتن بود. دو ماه خانه بود و سه ماه مسافرت بود. سه ماه خانه بود و چهار ماه مسافرت بود. مسافرت‌هایش هم کاری بود. معمولا تهران و شهرستان‌ها کار ساختمانی بر می‌داشت با دوستانش می‌رفت. هر وقت هم به خانه می‌آمد با دست پر می‌آمد.

یک روز سرد در خانه نشسته بودیم، حسن‌ گفت مادر دوستانم دارند می‌روند سوریه من هم می‌خواهم بروم. ناراحت شدم گفتم نه مادرجان. کار که هست چرا می‌خواهی بروی سوریه؟ جنگ هست خطرناک هست اجازه نمی‌دهم بروی. حسن گفت بله مادرجان کار که زیاد هست، منم برای کار به سوریه نمی‌روم.
خلاصه گفت می‌خواهم بروم سوریه. گفتم نه مامان جان سوریه الان هوا سرد و جنگ هست چطوری می‌خواهی بروی؟ گفت اگر اجازه شما و پدرم باشد می‌روم. من اجازه ندادم و وقتی دید ناراحتم چند روزی چیزی نگفت و بعد دوباره آمد گفت مادر دوستانم همه رفتند اجازه بدهید، باز هم گفتم نه پسرم اجازه نمی‌دهم.

چند روزی صبر کرد و باز آمد برای صحبت اما این بار حرفی از سوریه نزد و گفت مادر من می‌خواهم به یک جای دور سفر کنم خطر دارد راضی باشید. گفتم پسرجان تو همیشه در سفری و من راضی‌ام. گفت نه یک وقتی سفر طولانی هست اگر یک وقت من برنگشتم چه؟ گفتم نه تو که هیچوقت اینجور سفر طولانی و بدون بازگشت نمی‌رفتی. همیشه در سفری. دو ماه مشهدی دو ماه قمی دو ماه اصفهانی. گفت مادر من یک سفر دور در پیش دارم فقط با دعای شما ولی من نمی‌دانستم توی دل حسن چه بود خدا می‌داند. خندیدم و گفتم برو خدا به همراهت باشد. پرسید مادرجان ناراحت نیستی؟ گفتم نه، برای کار می‌روی دیگر، نه که برنگردی. خندید.

سر سفره صبحانه بودیم که گفت مادر همین صبحانه‌ای که الان داریم می‌خوریم باز یک روزی یادت نیاید باز؟ گفتم نه مادرجان. خواهرش مریم پرسید داداش تو کجا می‌خواهی برویی که اینقدر از مادر رضایت می‌گیری؟ حسن‌آقا گفت خب می‌خواهم بروم مسافرت ولی مادر باید راضی باشد آدمیزاد هست دیگر شاید اتفاقی افتاد. یک هفته بعد از آن روز حسن از بیرون آمد گفت مادر من امروز می‌خواهم حرکت کنم بروم سفر. گفتم دست خدا به همراهت برو ولی هر جا رفتی به ما زنگ بزن و از خودت بیخبر نگذار. گفت باشه چشم به محض این که برسم زنگ می‌زنم.

*روزها گذشت و از او بی خبر بودم

روزی که رفت قلش من رفته بودم بیرون، وقتی آمدم خانه دیدم حسن رفته. سه روز بعد تماس گرفت و گفت مادر من تهرانم نگرانم نباش. دوباره پرسیدم: حسن آقا شما برای کار رفتی؟ گفت: بله مادر! فقط شما راضی باش. سه روز یکبار تماس می‌گرفت اما مدتی گذشت و دیگر از حسن خبری نداشتیم. ۲۰ روز گذشت، ۲۵ روز گذشت، یک ماه هم رد شد و تقریبا ۴۰ یا ۴۵ روز بود از او بیخبر بودم. به پدرش گفتم این حسن رفته زنگ نزده گوشی‌اش هم خاموش شده من خیلی نگران هستم، گفت: نگران نباش رفته سرکار دیگه، بچه نیست که برایش اتفاقی بیافتد. به برادرها و خواهرش هم ابراز نگرانی می‌کردم نگو به آنها گفته بوده می‌رود سوریه و خداحافظی کرده من نمی‌دانستم. تا این که مریم گفت: مادر حسن چند روز پیش به من تک زنگ زده. هر چه تماس می‌گیرم گوشی را جواب نمی‌دهد. بیشتر از همه با خواهرش هم‌صحبت و در تماس بود.


شهید حسن حیدری در لباس بنایی

 

*بعد از ۴۵ روز بی خبری بالاخره آمد

بعد از ۴۵ روز بی خبری بلاخره آمد مرخصی و یک ماه در خانه بود. خودش به همراه پدرش رفت گوسفند قربانی را خرید آورد روز عید قربان با پدرش ذبح و تقسیم کرد. ۱۰ روز بعد از عید قربان دوباره رفت. با همه خداحافظی کرد پرسیدم مادرجان چرا با همه خداحافظی می‌کنی؟ گفت هیچی همینطوری.

*گفتم مادرجان دیگر نرو

دفعه های بعد که می‌آمد و می دانستم رفتم سوریه در خانه می‌نشست و اخبار جنگ سوریه را نشان می‌داد می‌پرسیدم مادر تو که آنجا رفتی دیدی؟ جنگ نبود؟ خطرناک نبود؟ این اخبار درست هست؟ در پاسخم می‌گفت نه مادر اصلا خطرناک نیست. اصلا جنگی نیست. مردم می‌گویند ولی به آن صورت جنگ و خطرناک نیست. ولی مادر بی‌بی های مان خیلی مظلوم هستند، تنها حرف و وظیفه ماهایی که خود را مسلمان و شیعه می‌دانیم این هست که باید برویم و از حرم‌های بی‌بی ها دفاع کنیم. شما که ندیدید آنجا را، من رفته‌ام دیده‌ام. گفتم مادرجان دیگر نرو اما او حرف خودش را می‌زد.

*نگفت می‌رود سوریه تا مانعش نشوییم

بعدها چند بار به خواهرش گفته بود که من می‌روم سوریه و خواهرش گفته بود نه داداش، مادر راضی نیست پدر هم راضی نیست دیگر نرو و وقتی دیده بود اینها راضی نیستند گفته بود چشم و باز هم به ما نگفت می‌رود سوریه تا مانعش نشوییم. روز قبل رفتنش باز دوباره گفت مادر می‌خواهم بروم سوریه باز هم مخالفت کردم. گفت مادر تو هیچوقت مرا از این راه منع نکن. این راه را انتخاب کرده‌ام. باید افتخار کنی. باید من را بفرستی. گفتم مادر تو جوانی. گفت مادر از من جوانترها آنجایند. من با بی‌بی عهد کرده‌ام.
فردا صبحش از من مقداری پول خواست گفتم برو از خواهرت بگیر. خواهرش ۱۰۰ هزار تومان به حسن داده بود. فردای آن روز بعد از ظهر که رفت دیگر ندیدمش. فکر کردیم تهران برای کار کردن می‌رود. بیرون بودم وقتی که رفت خواهرش او را بدرقه کرد از زیر قرآن رد کرد پشت سرش آب ریخت. حسن‌ از وسط راه بر می‌گردد می‌گوید آبجی چرا پشت سرم آب ریختی من که رفتم دوباره بر می‌گردم، آب نریز. خواهرش می‌گوید داداش شما که می‌رویی مسافری، آب خوب هست روشنایی هست.


شهید حسن حیدری

 

*از راه دور دستت را می‌بوسم

اربعین سال ۹۴ از راه رسید راه کربلا باز شده بود. به همسرم گفتم بیا برویم کربلا ولی پدرش گفت نه بگذار حسن هر جا هست بیاید با هم برویم بهتر هست. گفتم ما که نمی‌دانیم او کجاست، کی می‌آید. پدرش گفت نه بهتر هست صبر کنیم. حسن قبلا رفته کربلا این راه را بلد هست و خیلی هم زیارت کربلا را دوست دارد با هم برویم. حسن زنگ زد گفت من نمی‌آیم فعلا. همانجا متوجه شدم رفته سوریه و دیگر با او صحبت نکردم چون تماسی نداشتیم. مدت طولانی در بی خبری و جدایی و نگرانی از حسن گذشت.
تا این که یک شب ساعت ۱۲ زنگ زد و خیلی خوشحال بود. هم می‌خندید و هم حرف می‌زد. اولش خیلی ناراحت شده بودم و پرسیدم تو کجایی؟ می‌گفت مادر تو اصلا ناراحت نباش. گفتم یعنی چه ناراحت نباش؟ چطور ناراحت نباشم؟ مگر می‌شود؟ گفت من خیلی جای خوبی رفتم و فقط دعای شما را دارم و شما هم من را دعا کنید. خیلی ناراحت شدم و سکوت کردم بعد دوباره تکرار کردم سوالم را: پسرم کجایی؟ چرا تو یک زنگ نمیزنی؟ نمی‌گویی نگران می‌شوم؟ گفت مادر جایت خالی من الان امشب توی حرم بی‌بی زینب(س) هستم. گفتم شما که اجازه نگرفتی چجوری رفتی؟ جواب داد نه مادر من اجازه شما را گرفتم، شما الان یادت رفته. الان اینجا هستم و با صمیم قلب و خلوص به جای شما زیارت کردم و باز هم زیارت می‌کنم شما فقط من را دعا کن که ما ان‌شاءالله برگردیم که گفتم ان‌شاءالله دعا می‌کنم. گفت به بابا و داداشی و آبجی هم بگو دعا کنند. بعد پرسید چه کسی خانه هست که گفتم چند نفر مهمان داریم فقط جای تو خالی هست نیستی. گفت هر کسی از فامیل و دوست و آشنا دیدی سلام من را برسانید. همینقدر در آخر گفت که مادر از راه دور دستت را می‌بوسم و تماس قطع شد. فردا صبح به برادر بزرگترش گفتم پرسیدم نمی‌داند کجاست؟ گفت که نمی‌دانم مادرجان شما باهاش صحبت کردی هر کجا بوده. بعد از آن به ما زنگ نزد و صحبتی هم نداشتیم.

*همه راز و درد دل‌هایش با مریم بود

فقط یک خواهر داشت و این خواهرش را خیلی دوست داشت. همه راز و درد دل‌هایش با مریم بود، چون خیلی از چیزها را به من نمی‌گفت از ترس اینکه ناراحت نشوم. حتی زمانی هم که حسن به شهادت رسیده بود مریم زودتر از من فهمیده بود ولی بروز نداد.


شهید حسن حیدری

 

*قول داد که برگردد

روز بعد از رفتنش در خانه نشسته بودم و خیلی ناراحت به مریم گفتم نمی‌دانم چرا حسن زنگ نمی‌زند، همان موقع صدای زنگ گوشی‌ بلند شد. گوشی را جواب دادم خودش بود. گفت رسیده تهران. پرسیدم مادر برای کار رفتی دیگر؟ گفت بله مادر برای کاری آمده‌ام. گفتم آفرین پسرم، مامان جان یک وقت سوریه نرویی! زد زیر خنده، بلند بلند هم خندید و گفت مادر فقط من را دعا کن که هر جا باشم برگردم پیش شما. باز دوباره که تاکید کردم گفت باشد مادر جان قول می‌دهم بر می‌گردم.

*خبر شهادت

دو ماه از آخرین تماس حسن گذشت. دوباره تماس گرفت گفت مادر موقعیت مناسبی نیست نمی‌توانم خیلی حرف بزنم همین که صدایت را شنیدم برایم کافی هست فقط دعایم کن. آن شب را تا صبح نخوابیدم به کسی چیزی نگفتم و بیدار بودم. خیلی نگران شدم. دخترم گفت مادر بیا روضه بگیریم شاید ان‌شاءالله حسن برگرده. من هم ده روز روضه گرفتم. نذر کردم. نان گرم پخش کردم. مریم گفت حسن را خواب دیده و گفته به مادر بگو ناراحت نباش. گفتم من اصلا خوابش را ندیده‌ام تو چطوری خواب دیدی؟ فردای آن روز دوباره رفتم نانوایی و نان گرم گرفتم و بخش کردم گفتم خدایا من حسن را هر جا هست به تو سپردم. چند روز گذشت تا این که به شهادت می‌رسد و من خبر نداشتم. با دخترم تماس می‌گیرند و هماهنگ کرده بودند و خبر شهادت را داده بودند و دخترم از حالم خبر داشت به من نگفته بود که نگران نشوم.

*من مادر شهید نیستم

روز جمعه دیگر آرام و قرار نداشتم و بی‌تاب شده بودم. آن روزها برای حسن روزه می‌گرفتم. همه رفته بودند بیرون، توی خانه بودم که احساس کردم کسی به من گفت برو مسجد. وقت اذان ظهر بود رفتم مسجد نمازم را خواندم بعد از چند نفر آقایی که آنجا بود پرسیدم پسرم رفته سوریه و چند ماه هست زنگ نزده و خیلی نگران هستم نمی‌دانم کجا بروم چه کار کنم؟ دو آقا از روی صندلی بلند شدند آمدند سمتم پرسیدند: شما مادر کدام شهیدی؟ گفتم من مادر شهید نیستم، مادر حسن حیدری هستم. آنها عذرخواهی کردند و گفتند: ان‌شاءالله فردا یا پس فردا یا خودش می‌آید یا زنگ می‌زند. شماره تماس و آدرس منزل را گرفتند و یک شماره هم به من دادند و گفتند فردا بروید بنیاد شهید آنجا اطلاع بیشتری دارند.

 

*گوش‌هایم بند آمد، دیگر هیچی نمی‌شنیدم

به خانه برگشتم هنوز ننشسته بودم، حتی چادرم را از سرم نکشیده بودم که تماس گرفتند و گفتند مادر حسن حیدری؟ گفتم بله. گفت می‌توانی آدرس بدهی؟ گفتم نه ما تازه این محل آمده ایم و گوشی را دادم دست مریم. مریم آدرس را داد و آن آقا گفته بود که ما می‌خواهیم بیایم منزل‌تان، پرونده حسن تکمیل نیست برای آن خدمت می‌رسیم. می‌شود وقتی آمدیم پدرش و برادرها و مادرش همگی خانه باشند؟ گفتیم بله همگی خانه هستند. بعد متوجه شدم که دخترم خیلی نگران و پریشان هست و مدام گوشی زنگ می‌خورد. ساعت ۴ بعد از ظهر بود که آمدند خانه و یک جورهایی صحبت می‌کردند که من هیچی متوجه نمی‌شدم. می‌گفتند شما اگر ۱۰۰ نفر هستید ۱۰۰ تا صلوات بگویید اگر ۵۰ نفر هستید ۵۰ تا صلوات بگویید باز هم دعا کنید.

پسر کوچکترم گفت اگر برای برادرم اتفاقی افتاده بگویید تا ما بروییم پیشش یا اگر کاری لازم هست انجام دهیم. آن بنده خدا گفت نه او بیمارستان تهران توی کماست. همین را که گفت گوش‌هایم بند آمد، دیگر هیچی نمی‌شنیدم و متوجه نمی‌شدم اطرافم چه می‌گذرد. چند بار مرا صدا زدند، می‌دیدم وقتی دارند حرف می‌زنند دهان‌شان باز و بسته می‌شود اما صدایی نمی‌شنیدم. تا این که دخترم مرا تکان داد و گفت مادر دارند با شما صحبت می‌کنند. گفتم بله می‌دانم اما صدایی نمی‌شنوم. از جایم بلند شدم و دوباره نشستم بهتر شد و کمی صدا شنیدم و ادامه حرف‌هایشان که گفتند شما دستپاچه نشویید فقط دعا کنید از کما بیرون بیایند تا انتقالش بدهند مشهد. ما الان ۱۰ تا خانواده‌های شهید داریم که می‌خواهیم برویم سرکشی. پیکر ۸ تا از این شهدا احتمالا فردا منتقل شوند مشهد مزاحم شما نمی‌شوییم می‌خواهیم برویم به آنها سر بزنیم.

*وقتی چشم باز کردم دیدم همه دورم جمع شده‌اند

به محض اینکه آنها رفتند سفره صلوات انداختم و همه همسایه‌ها را خبر کردم و به همه اقوام زنگ زدم آمدند سفره صلوات گرفتیم به این نیت که خدا همه مجروحان را خدا شفا دهد. ما در حال صلوات فرستادن دور سفره بودیم که گوشی پدر بچه‌ها زنگ خورد. رفت بیرون جواب داد و خودش هم کاملا هول کرده بود گفت از بنیاد شهید بودند و گفتند فردا ساعت ۱ بعد از ظهر بیایید معراج برای شناسایی و وداع. دیگر متوجه هیچ چیز نشدم وقتی چشم باز کردم دیدم همه دور من جمع شده‌اند و مدام می‌گویند آب بهش بدهید. گفتم آب نمی‌خواهم. نمی‌خواهم روزه‌ام را بشکنم تا زمانی که اذان نداده‌اند. فقط داد می‌زدم که حسنم رفت.

*احساس خیلی خوبی دارم که مادر شهید هستم

بار دومی که حسن به سوریه رفته بود در تماسی که از منطقه با من داشت گفت مادر یک حرفی می‌زنم ناراحت نشویی فقط من را دعا کن؛ اگر من شهید شدم، همین را که گفت حرفش را قطع کردم پریدم وسط جمله‌اش گفتم نه مادر تو جوانی. گفت نه مادر تو باید به من افتخار کنی سرباز بی‌بی زینب (س) بودم. هیچوقت ناراحتی نکن. اولش عصبانی شدم بعد که دیدم خندید گفتم نه پسرم ناراحت نیستم حالا که رفتی جای خوبی رفتی خوش به سعادتت. حرفم که تمام شد گفت مادر این حرف را که زدی من یک انرژی بزرگی گرفتم. بیشتر انرژی رفتن گرفتم همین را گفت و تماس قطع شد. حالا احساس خیلی خوبی دارم که مادر شهید هستم.

 

*رفتم سوریه

پس از شهادت حسن آقا رفتم سوریه. شب دوم که رفتم حرم حضرت زینب(س) دلم تنگ شد و خیلی گریه کردم. در حال گریه بودم که حسن با لباس سبز همراه ۳ نفر دیگر آمد گفت مادر ببین چه جای خوبی آمدی چه جای با صفایی چه جای قشنگی. آمدی جای من را دیدی؟ یک لحظه برگشتم ببینمش که متوجه شدم دستم به شبکیه‌های ضریح خانم قفل شده و خبری از حسن آقا نیست. آنجا دیگر گریه‌ام قطع شد و خوشحال شدم. انگاری یک سنگ روی دلم گذاشتند.

* با ناراحتی حرم را ترک کرد

فردای آن شب که دوباره به زیارت رفتم دیدم خانمی دارد خیلی گریه می‌کند رفتم کنارش نشستم پرسیدم شما مادر شهید هستید؟ جواب داد نه. دوباره پرسیدم چرا گریه می‌کنی؟ آن مادر جواب داد دلم تنگ هست شوهرم رفته ۳ ماه هست او را ندیده‌ام. گفتم فقط برایش دعا کن و هیچ غصه‌ای نخور و دلتنگی نکن. همین بی‌بی زینب (س) را که دیدی برایت همه چیز هست. ایشان ناراحت شد و گفت شما برای چه همچین حرفی را می‌زنی؟ گفتم من مادر شهید هستم و از مشهد برای زیارت آمده‌ام اینجا ولی خیلی جای خوبیه. دعا کن آنها به آرزوی‌شان برسند. گفت نه من خیلی شوهرم را دوست دارم و ادامه دادم درست هست همینطور که ما بی‌بی را دوست داریم آنها هم دوست دارند. آن خانم دیگر جوابی نداد و با ناراحتی حرم را ترک کرد و رفت. گفتم خدایا همه آرزومندان را به آرزوی‌شان برسان من هم که آمدم و بی‌بی جانم را دیدم دقیقا یاد حرف‌ها و توصیفات حسنم افتادم. دو رکعت نماز خواندم به بی‌بی هدیه کردم دو رکعت نماز خواندم به نیابت از حسن آقا هدیه کردم و از آن به بعد تا امسال او را خواب ندیدم.

*خیلی‌ها زخم زبان زده‌اند

یک شب خواب دیدم حسن آقا با لباس‌های سفید نورانی با حدود ۱۰ نفر آمدند. گفت مادر ببین من چقدر پسر خوبی هستم؟ گفتم بله مادر جان تو از اول هم پسر خوبی بودی حالا هم خوبی. جواب داد که نه مادر چون یاران خوبی دارم می‌گم من خوبم. گفتم تو همیشه خوبی بیا صورتت را ببوسم عزیز مادر وقتی از جایم بلند شدم صورتش را ببوسم از خواب بیدار شدم. خیلی‌ها هم زخم زبان زده‌اند اما من ناراحت نشدم و به خدا سپردم و به بی‌بی زینب (س). هر کسی این حرف‌ها را می‌خواهد بگوید اشکالی ندارد بگوید من توی دلم پسرم را سپردم به بی‌بی. همه فامیل هایمان هم به حسن آقا افتخار می‌کنند و به ما احترام می‌گذارند.


در حال اعزام به سوریه

 

*من تنها زیر باران می‌مانم

یکی از اقوام خوابی از پسرم دیده بود اما رویش نمی‌شد برایم تعریف کند به همین دلیل به یکی دیگر از اقوام گفت که او برایم تعریف کرد. حسن به او گفته بود خواهش می‌کنم بروید و به مادرم بگویید به حق حسن هیچوقت گریه نکن و فقط برایش دعا کن. من خیلی جای خوبی هستم. وقتی که مادرم گریه می‌کند همه دوستانم می‌روند و من تنها زیر باران می‌مانم. آن شخص واسطه یک روز که روضه داشتیم روی منبر پس از روضه‌ای که خواند این خواب را تعریف کرد اوایل که نمی‌توانستم ولی حالا دیگر برای حسن گریه نمی‌کنم. او راه خوبی رفته و افتخار بزرگی برای من و بقیه هست که پسرم برای بی‌بی زینب(س) و بی‌بی رقیه رفته هست و به شهادت رسیده. برای رزمنده هایی که الان در سوریه هستند و راه شهدا را ادامه می‌دهند دعا می‌کنم که خداوند به آنها سلامتی و همت بدهد اینها که راه شهدا را انتخاب کرده‌اند ان‌شاءالله بی‌بی زینب(س) آنها را بطلبد. وقتی خبر پیروزی بچه‌هایمان را هم در ابوکمال شنیدم خیلی خوشحال شدم که این جوان های ما رفتند و جنگیدند و حرم را آزاد کردند ان‌شاءالله که تکفیری‌ها برای همیشه از روی زمین ریشه کن شوند و نیست و نابود شوند.

 

انتهای پیام/ب

  • تاریخ : ۱۲ام خرداد ۱۳۹۷
  • موضوع : خبری

تصویر شکایت آموزش و پرورش شهر تهران ازمعاون خاطی مدرسه معین منتشر شد.

به گفته فانوس ، تصویر شکایت آموزش و پرورش شهر تهران از معاون خاطی مدرسه معین منتشر شد.
در شکایت که توسط عباسعلی باقری مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران به دادسرای ناحیه ۲۱(ویژه ارشاد) ارائه کرده، امده هست: به استحضار می رساند طبق گفته واصله و مدارک ضمیمه از اداره آموزش و پرورش منطقه ۲ تهران و درخواست جمعی از اولیا مجتمع آموزشی غیر دولتی پسرانه دکتر معین شخصی به نام … از نیروهای آزاد شاغل در مدرسه مزبور از موقعیت و پست و مقام خود سوء استفاده کرده و با رفتارهای غیر اخلاقی و خلاف قانون و مقررات خود موجب وهن دستگاه و ورود خسارت معنوی به آموزش و پرورش شده هست.
لذا از نامبرده به اتهام سوء استفاده از پست و موقعیت شغلی خود و ورود خسارت معنوی به آموزش و پرورش و جریحه دار شدن احساسات عمومی در سطح جامعه و ایجاد حساسیت به وجود آمده در فضای مجازی شکایت داشته و درخواست رسیدگی خارج از نوبت وفق قوانین و مقررات مورد استدعاست.
درضمن آقای فرشید اسمعیلی و خانم آرزو عبدالمالکی منفردا و متفقا به عنوان نمایندگان حقوقی این اداره کل جهت پیگیری موضوع و دفاع از حقوق آموزش و پرورش معرفی می گردند.

صفحه 28 از 564
»...1020 قبلی 24252627282930313233 بعدی 405060...«