• تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

گیل نگاه: دومین اردو آماده سازی تیم های منتخب دوچرخه سواری کوهستان و کورسی استان گیلان به میزبانی سازمان فرهنگی، ورزشی و اجتماعی شهرداری رشت و مساعدت های مدیر عامل سازمان، علیرضا حسنی ۲۳ و ۲۴ آذر ،پنجشنبه و جمعه هفته گذشته در کمپ اقامتی کوشیار گیلانی شهرداری رشت برگزار گردید.
در روز اول پس از سخنان عارف جمشیدپور مسئول اردو، ورزشکاران به صورت مشترک مسیر ۱۰۰ کیلومتری به صومعه سرا و برگشت را به صورت هوازی زیر نظر مربیان رکاب زدند تا کادر فنی بتوانند اطلاعتی درباره آمادگی تمرینی ورزشکاران در دوران میان اردویی محک بزنن و سپس به محل اسکان بازگشتند.
در ادامه؛ جلسه تئوری اردو در عصر روز پنجشنبه در تالار کوشیار گیلانی شهرداری رشت برگزار و سینا نعمتی، عضو کادر فنی ضمن عرض خوش آمد و تبریک به ورزشکاران دعوت شده، برنامه کلاس تئوری را بیان کردند.
همچنین سید ایمان دلیل حیرتی، ریاست محترم هیات دوچرخه سواری استان گیلان و مربی تیم منتخب دوچرخه سواری کوهستان صحبت هایی درباره نوع برنامه تمرینی مورد نیاز برای کلیه ورزشکاران در فصل بدنسازی و سرما بیان کرد.
وی همچنین توضیحاتی درباره نوع سیکل تمرینی و فشار به ورزشکار و نوع انجام تمرینات هوازی و کار با وزنه و همچینن توضیحاتی درباره فضای مناسب تمرین و نوع پوشش اقلیمی در استان برای تمرینات ورزشکاران اظهار داشت.
اسامی نفراتی که در اردو حضور داشتند در تیم دوچرخه سواری کورسی با سرپرستی حمیدرضا آزمون، مربیان: سید محسن دلیل حیرتی و کریم طالبی اعضا تیم: علی لاجیزاد، رضا قلی پور، محمد داسکار، مهرشاد حسنی، حسین محمدی.
در تیم دوچرخه سواری کوهستان به سرپرستی: پیمان ذاتی، مربیان: آقایان سید ایمان دلیل حیرتی و میثاق حسن زاده و اعضا تیم: محمدتقی سامعی ، ایمان شنگولنیا، مصطفی حسین زاده، پویا حسینی، امیرمحمد درویشی، حسین حسینی، مهدی عبدی.
گفتنی هست تمرینات تیمها در روز جمعه به صورت مجزا ادامه پیدا کرد که تیم کورسی مسیر رشت ضیابر را به صورت استقامتی رکاب زدند، همچنین تیم کوهستان تمریناتشان را در کمپ سد خاکی سقالکسار ادامه دادند که حسن زاده و حیرتی تمرینات تخصصی و تکنیک های ویژه دوچرخه کوهستان را به ورزشکاران آموزش دادند.

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

به جای اسلحه دوربین را انتخاب کرد
علاقه زیادی به عکاسی داشت و زیاد عکس نگاه می کرد. برای این کار دوره خاصی ندید و کلاس هم نرفت. به صورت تجربی آن را یاد گرفت و تجربه عکاسی در عملیات جنگی متفاوتی داشته هست. حالا یکی از عکاسان دفاع مقدس به شمار می آید.

«حمیدرضا ولی» بیشتر از دوران جنگ، در مناطق غرب کشور عکاسی کرده که اخیرا بخشی از تصاویری که او ثبت کرده، در ششمین همایش ۱۰ روز با عکاسان ایرانی نمایش داده شد. او در گفت وگو با ایسنا، درباره چگونگی علاقه اش به عکاسی و کار در این حوزه می گوید که در ادامه می خوانید.
چطور با عکاسی آشنا شدید؟
عکاسی را خیلی دوست داشتم و عکس های زیادی نگاه می کردم و خیلی دوست داشتم این کار را انجام بدهم اما متاسفانه قدرت مالی آن چنانی برای خرید دوربین عکاسی نداشتم. یکبار عیدی هایم را جمع کردم و یک روز به عکاسی بهنام در منطقه قصرالدشت رفتم و یک دوربین عکاسی را به مبلغ ۱۷ تومن خریدم و از آن جا عکاسی را شروع کردم.
در سال ۱۳۳۹ به دنیا آمدم و در مدرسه شهید موسی کلانتری درس خواندم. عضو و مسوول انجمن اسلامی مدرسه بودم. آن زمان هنوز دوربین نداشتم به همین دلیل دوربین یکی از بچه ها را که بعدها شهید شد، می گرفتم و عکاسی می کردم. نه کلاس عکاسی رفتم و نه در این باره آموزش دیدم، فقط زمانی که وارد سپاه شدم، مرخصی می گرفتم و در کلاس های دانشگاه هنرهای زیبا به عنوان مهمان شرکت می کردم.
زمانی هم که وارد سپاه شدم، کار لابراتوار را در قرارگاه حمزه سیدالشهدا در سال ۱۳۶۲ شروع کردم. آن زمان مهندس علی آبادی مسئول تبلیغات قرارگاه بود و او را از زمانی که در انجمن اسلامی مدارس فعالیت می کردم، می شناختم. زمانی که از او خواستم من هم وارد لابراتوار شوم، من را به بخش چاپ فرستاد. از همان جا در این بخش فعالیت کردم تا جایی که حتی چاپ های متری نمایشگاه ها را هم برای من می آوردند تا انجام دهم.
چطور به حوزه عکاسی در حوزه جنگ وارد شدید؟
خیلی دوست داشتم وارد حوزه عکاسی شوم …

اخبار پیشنهادی:

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

قرار بدهد تا به نتیجه ای که آخرش شهادت هست، برسد. از همان سال اولی که حقوق بگیر شد خمس و زکاتش را می پرداخت و در منزل در خصوص رعایت حجاب، نماز اول وقت، اخلاق خوب و احترام به پدر و مادر همیشه اعضای خانواده را سفارش می کرد. بچه های مسجد از طریق سپاه مطلع شدند، رفقای احسان هم به دامادمان خبر شهادت را دادند. من هم توسط دامادمان از این مسئله باخبر شدم. وقتی خبرش را شنیدم انگار دنیا در قلبم سنگینی می کرد. …

…، او را به صبر و استقامت سفارش کرده هست. مهدی از او خواسته تا خود را برای روزی که شهید خواهد شد آماده کند که ستون خانه شود. او حالا باید برای سه فرزندش هم مادر باشد و هم پدر. زمانی که همسرش را بدرقه می کرد تا برای دفاع از حرم عمه سادات به سوریه برود، می دانست که این دیدار آخر هست اما خودش نذر کرده بود تا همسرش مدافع حرم عقیله بنی هاشم شود و سرانجام او لقب همسر …

… مهر پدری در وجودش موج می زد همسر شهید منیعات این گونه ادامه می دهد: دخترم زینب بسیار به پدرش وابسته بود. وقتی پدرش به مأموریت می رفت لحظه شماری می کرد تا او باز گردد. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر بیمار شد. من هم به دخترم می گویم حضرت رقیه (س) را به یاد بیاور که همه عزیزانش را در دشت کربلا از دست داد. اما هنوز هم بعد از گذشت مدت ها، روحیه اش بهتر نشده هست. …

…: وصیتنامه غواص شهید غلامرضا جشن پور دکان با این جمله از امام خمینی(ره) آغاز شده هست: ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد . او که دایی شهید مدافع حرم وحید فرهنگی والا بوده، در وصیتنامه اش جوانان و نوجوانان نسل های بعد را به مطالعه و توجه به اوامر ولایت فقیه سفارش کرده هست. همان نکته ای که امروز چون جانی در کالبد رزمندگان مدافع حرم دمیده شد و با الگوگیری از سیره و مسیر شهدا راه شان را با خون …

پدر حضرت موسی (ع)، پدر حضرت مریم (ع) و پدر حضرت علی (ع )که بیشتر به ابوطالب مشهور بوده هست. ولی در این سوره بیشتر منظور از آل عمران پدر حضرت مریم و همسرش و حضرت مریم (ع) و حضرت عیسی (ع) هست. این کلمه دو بار در این سوره به کار رفته هست. …

…. خبری الزهرا با همسر شهید سیدرضا حسینی همان کسی که تصویرش منتشر شد به گفت وگو نشست و معلوم شد ماجرا به کل چیز دیگری هست. که در ادامه می توانید شرح کل ماوقع را بخوانید. *مهاجرت معصومه موسوی هستم همسر شهید سید رضا حسینی و مادر آقا ابوالفضل تنها فرزندمان. ۳۳ سال سن دارم و در ایران متولد شدم اما اصالتا برای منطقه دایکوندی افغانستان هستم، جایی در نزدیکی کابل. پدر و …

، روپوش سبز، ماسک روی صورت در محیطی مملو از بوی سدر و کافور بالای سر جسمی بی جان که در خواب عمیق و بی اعتنا به ضجه های اقوام پشت در روی سکوی غسالخانه خوابیده، می ایستد و حمام آخر پدر،مادر، فرزند، همسر و یا حتی یک فرد تنها را انجام می دهد تا آنها را در پاکیزگی تمام راهی خانه ابدیت کند. …

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

دریافت خبر : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰:۵

آوازخوانی خواننده ای که ابتدا کارهای ایرج را بازخوانی می کرد
منصور رسولی به همراه ادیب تیرانداز، روز سه شنبه ۲۸ آذر در شانزدهمین نشست آیین آواز روی صحنه می رود.

به گفته خبری خبرآنلاین، منصور رسولی یکی از آوازخوانان شانزدهمین نشست تخصصی آموزشی آیین آواز خواهد بود. در نشست این ماه که ساعت ۱۸ سه شنبه ۲۸ آذر در فرهنگسرای ارسباران برگزار خواهد شد، رسولی به همراه ادیب تیرانداز (نوازنده سه تار) روی صحنه می آید. این برنامه آوازی در دستگاه همایون با غزلی از محمدرضا شفیعی کدکنی اجرا خواهد شد.
رسولی از کودکی به صدای برادر بزرگش که خود به صدای ایرج علاقه داشت، گوش می داد و آثار این خواننده صاحب سبک را بازخوانی می کرد. او بعدها در سنین نوجوانی نیز آوازهای ایرج را به همراه یونس دردشتی زمزمه می کرد و در ادامه به صورت خودجوش، ردیف آوازی محمود کریمی را تمرین می کرد.
رسولی نهایتاً به صورت جدی از سال ۱۳۸۱ ردیف آوازی را (به شیوه استاد طاهرزاده و به روایت استاد شجریان) از مهیار شادروان طی سه سال درس گرفت و هم زمان به فراگیری مشق سه تار نزد مهدی وحدتی پرداخت و نیز به مدت دو سال ساز تمبک به شیوه استاد حسین تهرانی را از آقای یگانه یاد گرفت. سپس نزد ناصر ریاضی، آهنگساز و مدرس ویلن، درس تئوری موسیقی ایرانی را به مدت دو سال آموخت.
اجرای کنسرت در سال ۱۳۸۵ در تهران و سال ۱۳۸۷ در فردیس کرج و همچنین اجرا در نشست موسیقی کرج در سال جاری به همراه انتشار آلبوم موسیقی «فراق یار» با تنظیم محمدمهدی وحدتی از جمله فعالیت های این خواننده هست. 
۵۸۲۴۳

اخبار پیشنهادی:

آوازخوانی خواننده ای که ابتدا کارهای ایرج را بازخوانی می کرد
  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

همینک در داستان و رمان مجله آنلاین فارسی ها با موضوع انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 1 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

با نزدیک شدن شب یلدا تصمیم گرفته ایم یک انشا بسیار خواندنی از شب یلدا برای شما عزیزان در سایت قرار دهیم .

از خواندن آن لذت ببرید .

انشا درباره شب یلدا ( اول )

شب یلدا یا همان شب چله بلندترین شب سال در نیم کره شمالی کره زمین است .

در این شب در کشور عزیزمان از زمان های قدیم جشن برپا می شد .

یکی از رسومات این شب خوردن آجیل ، انار ، هندوانه ، انواع میوه و شیرینی و .. است .

هرکدام از میوه هایی که در شب یلدا خورده می شوند نماد و نشانه برکت ، تندرستی ، شادکامی و … هستند .

یکی دیگر از رسومات شب یلدا گرفتن فال حافظ است .

مردم دیوان حافظ را با صدای بلند می خوانند و بقیه نیز گوش می دهند و یا فال خود را طلب می کنند .

این جشن از ۷۰۰۰ سال پیش در میان ایرانیان رواج دارد .

علاوه بر تمام این ها تعریف کردن خاطرات پدربزرگ ها و مادربزرگ ها بیشتر این جشن را زیبا و شاد می کند .

شب یلدا بهانه ی قشنگی است تا خانواده ها دور یکدیگر جمع شوند ، به گفتگو با یکدیگر بنشینند و بگویند و بخندند .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 2 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

داستان شب یلدا

انشا درباره شب یلدا ( دوم )

آخرین شب پاییز را شب یلدا یا شب چله می گویند .

این شب از زمان های قدیم رسم و رسوماتی دارد که در میان مردم ایران بسیار رواج دارد .

ایرانی ها از تمامی شهر ها و روستا ها این شب را جشن می گیرند .

در شب یلدا تمامی خانواده ها نزد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها جمع می شوند و با هم شام ، میوه و شیرینی می خورند و فال حافظ می گیرند .

فراموش نکنید که یلدا یک جشن باستانی است .

در بسیاری از روستاها همه ی طایفه ها نزد بزرگان خویش می روند .

معمولا بزرگترین فرد هر طایفه به قصه گویی و تعریف خاطرات زیبا و شنیدنی مشغول می شود .

زیباترین رسم شب یلدا گرفتن فال حافظ می باشد .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 3 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

رمان شب یلدا

انشا درباره شب یلدا ( سوم )

شب یلدا یا شب چله بلندترین شب سال در نیم کره شمالی کره زمین می باشد .

ایرانیان در سرتاسر کره زمین این شب زیبا را جشن می گیرند .

کلمه یلدا در لغت به معنی زایش زادروز و تولد می باشد .

ایرانیان بر این باور که فردای شب چله پس از طلوع خورشید ، روزها بلندتر می شود ، آخر پاییز و اول زمستان را در کنار خانواده های خود جشن می گیرند .

از همین رو به دهمین ماه سال “دی” گفته می شود که همان ماه تولد خورشید است .

ایرانیان باستان معتقدند یلدا که یکی از خدایان مرد آنهاست در فردای این شب به وجود می آید و خون گاو مقدس را می ریزد و در زمانی که خون گاو به زمین می رسد ریشه گیاهان در زیر زمین سر سبز می شوند .

در فصل بهار نیز دیده می شوند و یلدا با شیطان می جنگد و از مردم عادی مراقبت می کند .

مردم روزگاران دیرینه که کشاورزی بنیان زندگی آنان را تشکیل می داد و در طول سال با سپری شدن فصل ها و تضادهای طبیعی در ارتباط بودند بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند .

آنان دیدند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می شود و در نتیجه در آن روزها از روشنی و نور خورشید بیشتر می توانستند استفاده کنند .

این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد هستند .

مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی از هند و ایرانی – هند و اروپایی دریافتند که کوتاه ترین روزها ، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب ها کوتاه تر می شوند از همین رو آن را شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند .

از نظر طب سنتی ایران در شب یلدا باید غذاهای گرم خورده شود . کدو تنبل در تقویت قوای مغز نیز بسیار مؤثر می باشد .

میوه مخصوص این شب کدو تنبل می باشد که دارای طبیعت گرم می باشد و تاثیر آن برای بدن بسیار بیشتر است .

میوه هندوانه مخصوص چله تابستان است نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 4 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

مطلب شب یلدا

انشا درباره شب یلدا ( چهارم )

شب یلدا در خانه ما بسیار زیبا و دیدنی است .

در کاسه های بزرگ دانه های انار روی یکدیگر جا گرم کرده اند و هندوانه قاچ شده و با نظم خاصی در ظرف های بزرگ قرار گرفته اند .

بزرگتری ها کودکان را نگاه می کنند و همه خوشحال هستند .

در طرف دیگر ظرف های شیرینی های مختلف و جور واجور دیده می شود که حتی نگاه کردن به آنها نیز آب دهان را سرازیر می کند .

یلدا بهترین فرصت برای جمع شدن در کنار یکدیگر و شاد بودن است .

در شب یلدا غم و غصه ها را کنار بگذارید و شاد باشید و لبخند بزنید .

یلدا یک فرصت مناسب است که همگی گوشی های خود را کنار بگذارید ، اینترنت را فراموش کرده و در کنار یکدیگر شاد باشید .

بهترین بهانه برای اینکه به صحبت ها و پندهای مادربزرگ ها و پدربزرگ ها گوش دهید .

بهترین فرصت برای دیدن اقوام ، دیدن لبخند آنها و شنیدن صدای آنهاست .

امیدواریم این شب زیبا بر همه خوش بگذرد .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 5 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

شب یلدا

انشا درباره شب یلدا ( پنجم )

در زمان های قدیم در شب یلدا همه به خانه بزرگتر های خانواده می رفتند و دور یکدیگر جمع می شدند .

یکی از زیباترین قسمت های آن ، نشستن در زیر کرسی بود .

هندوانه ها ، انارها ، آجیل ها و میوه ها و شیرینی ها در گوشه خانه به چشم می آمد .

بچه ها با یکدیگر بازی می کردند و صدای قهقهه ی آنها در کل فضای خانه میپیچید .

سپس بزرگترها شروع می کردند به صحبت کردند و خاطرات شیرین خود را یکی یکی بازگو می کردند .

پس از آن نوبت به فال حافظ می رسید .

همه ساکت بودند و فال خود را نیت می کردند .

این شب همیشه در خانه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها یک شب خاص است .

خاطرات شب یلدا هیچوقت فراموش نخواهد شد .

امیدواریم که همیشه در کنار هم شاد و سرزنده باشید .

انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی 6 انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی

انشا درباره شب یلدا

همچنین در فارسی ها بخوانید :

دانلود استیکر تلگرام شب یلدا ۹۶ جدید و خنده دار

نوشته انشا درباره شب یلدا با قلم ساده و ادبی اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

گروه حماسه و مقاومت خبری الزهرا، زهرا بختیاری: چند روز پیش تصویری از یک خانواده شهید فاطمیون در معراج شهدا پخش شد که غریبانه کنار پیکر عزیزشان نشسته بودند. بسیاری از کاربران فضای مجازی و مخاطبینی که این تصویر را شاهده کردند اولین سوالی که برایشان ایجاد شد این بود که چرا این خانواده باید اینقدر غریبانه شهیدش را ملاقات کند و شبهات دیگری پیش آمد مبنی بر اینکه چون این ها از خانواده فاطمیون هستند مورد توجه قرار نگرفتند و تحلیل های دیگری که در همین راستا منتشر شد. خبری الزهرا با همسر شهید سیدرضا حسینی همان کسی که تصویرش منتشر شد به گفت‌وگو نشست و معلوم شد ماجرا به کل چیز دیگری هست. که در ادامه می‌توانید شرح کل ماوقع را بخوانید.

*مهاجرت

معصومه موسوی هستم همسر شهید سید رضا حسینی و مادر آقا ابوالفضل تنها فرزندمان. ۳۳ سال سن دارم و در ایران متولد شدم اما اصالتا برای منطقه «دایکوندی» افغانستان هستم، جایی در نزدیکی کابل. پدر و مادرم اوایل ازدواجشان که هم زمان بوده با هجوم شوروی به افغانستان و مشکلاتی که برایشان ایجاد می‌شود تصمیم می‌گیرند شبانه به سمت ایران حرکت کنند. وقتی در ایران ساکن شدند پدرم کارگر ساده ای بودند در یک ریخته گری اما کم کم در صنعت استاد شدند و دیگر برای خودشان کار می‌کردند. اوضاع خانواده هفت نفره ما که جز من دو دختر و دو پسر دیگر هم داشت بد نمی‌گذشت. وقتی فضای افغانستان پس از طالبان کمی آرامتر شد تصمیم گرفت بعد از ۳۵ سال به سرزمین خود برگردد. پدرم معتقد بود حالا که کشورمان آباد تر شده باید برگردیم و با اینکه مدارک ماندن هم داشتند و مشکلی از جهت برای بودن در ایران نداشتند تصمیم خود را عملی کردند و مدارک را پس داده و راهی شدند.

مدتی قبل از عملی کردن تصمیم شان ماجرای ازدواج من با شهید حسینی که پسر خاله ام بود پیش آمد. پدر و مادرم مخالف این وصلت بودند زیرا می‌گفتند حالا که قرار هست ما برگردیم نمی توانیم از دخترمان دور شویم و او را بگذاریم و برویم. اما سرنوشت خواست دیگری داشت و بعد از اینکه من سه ماه از ازدواجم می‌گذشت آنها رفتند.

 

* یکسالی بود که توجهم بیش از پیش به او جلب شده بود

تازه دیپلم گرفته بودم و ۱۹ سالم بود. شش پسرخاله داشتم اما یکسالی بود که توجهم بیش از پیش به شهید حسینی جلب شده بود و حس می‌کردم دوستش دارم. ذهنیت خوبی که برایم از شخصیت او ایجاد شده بود باعث ایجاد این توجه شده بود. رضا تحت هیچ شرایطی برای رضایت کسی کار اشتباهی انجام نمی داد. حتی اگر می‌دانست ممکن هست فلان کار باعث ضررش شود اما انجام می داد و می‌گفت آدمی که از خدا بترسد دیگر لزومی ندارد از بنده خدا خوف کند. این رفتارهایش برایم جذاب بود. همان وقت یکی دوبار که موقعیت پیش آمد به من ابراز علاقه کرد و گفت از دوران راهنمایی شما را دوست داشتم و موضوع ازدواج را مطرح کرد اما من جوابی برایش نداشتم. چند باری هم خواهرش را فرستاد با من صحبت کند اما من می‌گفتم باید با خانواده ام صحبت کنید هرچه آنها بگویند من هم قبول می‌کنم. خواهرش می‌گفت تو باید یک بله اولیه به ما بگویی که مطمئن قدم برداریم اما من بازهم چیزی نگفتم علی رغم اینکه در دلم می دانستم که دوستش دارم. او هم می‌گفت الا بلا فقط معصومه. سید رضا اغلب شرایطی که در ذهنم داشتم برای ازدواج را داشت. اهل کار بود، غیرت داشت، با ایمان بود و مهمتر از همه علاقه بین مان بود.  از صداقت کلامش خوشم می‌آمد.

سیدرضا هر کاری که می‌کرد می‌گفت مثل خیلی‌ها نبود که در رفتارش ریا باشد و یا بخواهد خودش را مقابل دیگران خوب جلوه دهد، هر چه که بود رو و رک بود.

 

*غافلگیری در مراسم خواستگاری

۶ ماه آخر هر وقت به خانه‌مان می‌آمدند خواهرش می‌پرسید بالاخره جوابت به برادر من چیست؟ می‌گفتم من بزرگ‌تر دارم و هر جوابی که هست آنها خواهند داد. با اصرارشان پدرم به ازدواج ما رضایت داد. یک شب قرار شد بیایند خواستگاری اما وقتی آمدند او همراهشان نبود. من با برادرهای دیگرش مثل برادرهای خودم راحت بودم چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. به یکی از آنها با خنده گفتم پس خود داماد کو؟ گفت او خبر ندارد که ما آمدیم برایش خواستگاری. می‌خواهیم وقتی جواب بله را گرفتیم غافلگیرش کنیم.

وقتی که مراسم تمام شد و حرف‌ها زده شد، برادرش از همان جا با موبایلش تماس گرفت و قضیه را تعریف کرد. سیدرضا اول خیلی ناراحت شد و گفت مگر هنوز زمان قدیم هست که مادرش گفت ما می‌دانستیم تو او را دوست داری خواستیم با جواب بله خوشحالت کنیم. تقریباً همه خانواده می‌دانستند ما به هم علاقه داریم.

 ۱۴ سکه مهریه‌ام شد و زندگی‌مان را آغاز کردیم. پدر سیدرضا هم کارخانه ریخته‌گری داشت و وضع مالی‌شان هم خوب بود. حتی زمانی که سیدرضا به سوریه رفت خودمان هم وضع مالی خیلی خوبی داشتیم. حقوقی که اکنون به ما می‌دهند کمتر از چیزی هست که او دریافت می‌کرد با این تفاوت که جنگی هم نبود.

 

*بعد از مفقود شدنش به ایران آمدم

پدر و مادر او هم بعد از ازدواج ما به افغانستان رفتند و آنجا زندگی کردند. رفتن خانواده خودم برایم خیلی سخت بود اما رفتار سیدرضا طوری بود که جای خالی‌شان را برایم قابل تحمل‌تر کرد. من دوست نداشتم به افغانستان برگردیم چون شرایط آنجا را دوست نداشتم. اما شرایط به گونه ای شد که ۳ ـ ۲ سال بعد از ازدواج ما هم به افغانستان رفتیم. اما خودش مدتی بعد دوباره تنها برگشت و گفت برمی‌گردم ایران تا آنجا کار کنم. شرایط که مهیا شد شما هم بیایید. حدود ۷ سال در افغانستان ماندیم، عاشورای سال قبل بعد از مفقود شدن سیدرضا به ایران برگشتم.

 

*امانتی که زود پس گرفته شد

اولین فرزندم یک سال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد که نامش را محدثه انتخاب کردیم. این اسم به سلیقه هر دو نفرمان بود. محدثه وقتی به دنیا آمد جسماً‌ سالم بود اما لب‌شکری بود. دکترها می‌گفتند باید تا بچه هست عملش کنید که جایش نماند. یکی دو بار اقدام کردیم اما هر بار مشکلی پیش آمد و نشد. وقتی که  عملش انجام شد دکترش به ما گفت عملش موفقیت‌آمیز بود اما بعد از یک هفته متوجه شدیم که دست و پای دخترم حرکت ندارد. خیلی او را به دکترهای مختلفی بردیم و فیزیوتراپی‌های زیادی شد اما خوب شدنی نبود تا اینکه فهمیدیم هنگام عمل اکسیژن کافی به او نرسیده و دچار مننژیت مغزی شده بود. کم کم که گذشت بینایی‌اش را هم از دست داد.

سیدرضا خودش در ایران بود و به من می‌گفت هر دکتری که می‌گویند خوب هست او را ببر زیرا به شدت به محدثه علاقه داشت و به او وابسته بود، نفسش به نفس محدثه بند بود، این بچه ۲۴ ساعت بغل من بود تا می‌گذاشتم زمین گریه می‌کرد و من هم خسته می‌شدم. کمترین غری که به محدثه می‌زدم سیدرضا به هم می‌ریخت،‌ می‌گفت هر چقدر هم می‌خواهی او را دعوا کنی جلوی من حتی به او اخم هم نکن، من جگرم آتش می‌گیرد. 

 

*وقتی متوجه شد تشنج کرد و بیهوش بود

یکبار که به ایران آمده بود و قرار بود مثلا روز دوشنبه اش به افغانستان بیاید و به ما سر بزند محدثه پنج‌شنبه‌ قبلش از دنیا رفت. وقتی رسید و متوجه شد تشنج کرد و تا بعدازظهرش بیهوش بود. ضربه روحی سنگینی خورده بود تا دو سال علیرغم توصیه اقوام، حاضر به بچه‌دار شدن نمی‌شد و می‌گفت چه فایده‌ای دارد این همه زحمت بکش آخرش هم هیچ. بعد از دو سال قرار شد دوباره بچه‌دار شویم که خدا ابوالفضل را به ما داد، پسرم ۴ ساله بود که سید رضا گفت باید برگردیم ایران خودش زودتر آمد و گفت یکی دو سال بعد هم شما را می‌آورم. آنجا از اینجا بهتر هست. 

 

*با عصبانیت گفتم بی‌بی‌زینب(س) دستم را می‌گرفت یا خدا؟‌

سال ۹۳ بود برگشت ایران که بماند، همان ایام جنگ سوریه هم آغاز شده بود اما من از همه جا بی‌خبر بودم. اولین باری که به سوریه رفت خبر نداشتم و تا سه ماه از او بی‌خبر بودیم. برادرش می‌گفت رفته دنبال کار اما وقتی که بی‌قراری من را دیدند گفتند رفته سوریه، بعد از سه ماه که آمد خیلی از دستش ناراحت بودم. می‌گفتم چرا بدون اینکه به من بگویی رفتی. در تمام این سال‌های زندگی‌مان این اولین باری بود که بدون اطلاع از من کاری را انجام می‌داد زیرا سعی می‌کرد حتماً در کارهایش مشورت کند. خیلی گریه کردم می‌گفتم اگر چیزیت می‌شد فکر می‌کردی که چه بر سر من و پسرت می‌آید. می‌گفت من شما را به خدا و بی‌بی‌زینب(س) سپردم. با عصبانیت گفتم تو اگر مشکلی برایت پیش می‌آمد بی‌بی‌زینب(س) دست من را می‌گرفت یا خدا؟‌ ناراحت شد و گفت، اینجوری نگو، خدا خودش وسیله‌ای پیدا می‌کند تا کمک برساند. تو سوریه را ندیدی برای همین درک نمی‌کنی من چه می‌گویم و چرا رفتم. گفتم می‌گویند هر کسی به سوریه می‌رود پول زیاد و حقوق خوب می‌دهند مدرک هم می‌دهند. خیلی ناراحت شد. گفتم من پول نمی‌خواهم اگر برای این می‌روی. گفت این چه حرفی هست همان خرجی که آنجا می‌دهند اینجا در می‌آوردم آن هم در کنار شما. چرا همه چیز را مادی می‌بینی؟ از تو انتظار نداشتم چنین فکری کنی. 

گفتم من از این طرف و آن طرف شنیدم. می‌گفت چون تو آنجا نیستی نمی‌فهمی. یکسال به سوریه رفت و آمد داشت و زمانی که ۲۵ فروردین ۹۴ به سوریه رفت دیگر برنگشت. دفعه پنجم بود که می‌رود، دیگر به من اطلاع می‌داد که دارد می‌رود اما هر بار هم مخالفت می‌کردم. می‌گفت تو نمی‌توانی مرا از رفتن منع کنی. واقعاً‌ می‌خواهی روز قیامت مقابل حضرت زهرا (س)‌ و بی‌بی‌زینب(س) شرمنده باشم. می‌گویند داشتند حرم مرا خراب می‌کردند تو که از خون خودم بودی چه کردی؟

گفتم برو توکل به خدا کن. خودم و تو را به خدا سپردم. اما می‌گفت الان دوست ندارم شهید شوم. دلم می‌خواهد زمانی ب شهادت برسم که نابودی داعش را ببینم. راستش را بخواهید با تمام این حرف ها اما باز هیچ وقت از ته دل راضی به رفتنش نبودم. 

 

*تماس‌های مکرر و رفع دلتنگی

سیدرضا یک اخلاقی داشت که هر طور بود مرا راضی می‌کرد. وقتی از سوریه برمی‌گشت ایران یکسره به او زنگ می‌زدم. می‌گفت چقدر زنگ می‌زنی؟ من هر چه در می‌آورم باید خرج تماس‌های تو کنم. من هم ناراحت می‌شدم و می‌گفتم سه ماه نیستی و من دلتنگ می‌شوم می‌خواهم تلافی آن را در بیاورم. وقتی که قطع می‌کردم دوباره زنگ می‌زد که ببخشید هر چقدر خواستی تماس بگیر.

 

*از آن مردهایی نبود که وقتی من در خانه هستم بخواهد کار خانه انجام دهد

نمی‌توانم به شما بگویم چقدر مرد خوبی بود. از آن مردهایی نبود که وقتی من در خانه هستم بخواهد کار خانه انجام دهد اما وقتی که مریض می‌شدم اجازه نمی‌داد کاری انجام دهم. تمام کارها را خودش انجام می‌داد. می‌گفت مرد باید در خانه هیبت داشته باشد. 

 

*شوخی‌‌ای که عصبانی‌ام می‌کرد

یک روز با او تماس گرفتم به شوخی می‌گفت رفتم اینجا یکی را انتخاب کردم تا در سوریه هستم او باشد تو هم که در ایرانی، یک زن سوری خوشگل پیدا کردم مخش را زدم و گرفتم. به او گفتم عجب، پس از این کارها هم یاد گرفتی. جدی می‌شد و می‌گفت نه من به جزء تو به کسی نگاه نمی‌کنم. واقعاً هم همین طور بود. عادت نداشت حرف خانه را بیرون از خانه بزند و از مردهایی که پشت همسرشان حرف می‌زدند به شدت ناراحت می‌شد و می‌گفت این‌ها مرد نیستند. وقتی که در سوریه بود هیچ وقت تماس نمی‌گرفت می‌گفت مشکل زیاد هست، می‌گفتم اشکال ندارد فقط مواظب خودت باش همیشه به این فکر می‌کرد که مرا ناراحت نکند، می‌‌گفت ما آنجا نمی‌جنگیم فقط ساختمان‌هایی که خراب می‌شود می‌رویم آنجا مواظبت می‌کنیم. اما بعدها متوجه شدم قضیه از چه قرار هست. برای اینکه من استرس نگیرم می‌گفت خاطرت جمع من می‌خواهم کنار شما برگردم. از خودم مواظبت می‌کنم. یکبار که زخمی شده بود به ایران آمده بود و دو هفته اینجا بستری بود. گفتم رضا نکند که مجروح شدی می‌گفت نه، من تک‌ تیراندازم کسی نمی‌تواند به من تیر بزند. 

 

*آخرین باری که صحبت کردیم دو روز قبل از شهادتش بود

من وقتی که زیاد ناراحت می‌شوم ضعف اعصاب دارم و بیهوش می‌شوم. برای همین حرفی نمی‌زد که ناراحت نشوم. بعد از مدتی یک شماره داد و گفت این شماره را ذخیره کن و از این به بعد با این شماره با من تماس بگیر اما اگر دیدی خاموش هست نگران نشو اینجا برق‌ها زیاد می‌رود. آخرین باری که صحبت کردیم دو روز قبل از شهادتش بود. بود که دیگر با او صحبت نکردیم. سه ماه گذشت. به من گفته بود سه ماهه برمی‌گردد اما هر جا که تماس می‌گرفتم کسی خبر نداشت. یک بار دیگر هم وقتی مأموریتش تمام می‌شود نیامده بود و گفت، چون عملیات بود ماندم. به همین دلیل این بار هم اقوام مرا دلداری می‌دادند که حتماً خودش خواسته که بماند. 

یک روز خیلی اعصابم خرد بود و دلم گرفته بود. ما در مزارشریف می‌نشستیم. آنجا زیارتگاهی هست معروف به اینکه قدمگاه حضرت علی (ع) هست. بعد از زیارت رفتم سمت سفارت برای گرفتن ویزا، پیش از آن نیز چندین بار اقدام کرده بودم اما ویزا نمی‌دادند. آن روز که رفتم یکی از مأمورهای ایرانی سفارت را صدا کردم و مشکلم را مطرح کردم گفتم همسرم مدافع حرم هست و مدتی هست از او خبر ندارم. شماره مرا گرفت و گفت تماس می‌گیرد. چند روز بعد تماس گرفت و گفت مدارکتان را بیاورید. بردم و ویزای ایران را گرفتم. سه چهار ماه در ایران دنبالش می‌گشتم حتی ما را به سوریه هم بردند و می‌گفتند از کسی جست‌وجو نکنید اما وقتی هموطنانم را می‌دیدم عکسش را نشان می‌دادم و پرس و جو می‌کردم، خبری نبود. یک روز وقتی که می‌خواستم داخل حرم شوم یکی از خانم‌ها که در کفشداری کار می‌کرد افغانستانی بود برای او که ماجرا را تعریف کردم و گفت همسرم تک‌ تیرانداز هست، تلفنت را بده هر وقت که از مأموریت برگشت عکس شوهرت را نشان می‌دهم اگر از او خبری داشت بهت زنگ می‌زنم. وقتی به ایران برگشتم خودم چند باری تماس گرفتم اما می‌گفت شوهرم بی‌خبر هست.

 

* گفتند: سیدرضا ۸ ماهی هست که به شهادت رسیده

مدتی گذشت و یک تلفن ناشناس به من زنگ زد. اول فکر کردم از سپاه تماس گرفته‌اند اما همین خانم بود و گفت ما آمدیم ایران. سریع عکس شوهرت را از طریق واتس‌آپ برایم بفرست. ۵ دقیقه بعد دوباره تماس گرفت و گفت آدرس منزلتان را بده شوهرم می‌خواهد به آنجا بیاد مثل اینکه او همسرت را می‌شناخته و می‌گوید از نیروهای خودم بوده. ان زمان من تازه خانه‌ای اجاره کرده بودم و وسایلم جور نبود به همین دلیل آدرس خانه عمویم را دادم، وقتی رفتیم خانه عمویم این آقا آمد و گفت سیدرضا ۸ ماهی هست که به شهادت رسیده، بعد از آن من رفتم سپاه و پرسیدم چرا تا کنون به من اطلاع نداده بودید گفتند برای اینکه هنوز دقیق نمی‌دانستیم چه بر سر او آمده.

 

* زنده بودم اما در واقع مرده بودم

تا دو سه ماه امیدم را از دست داده بودم اصلاً نمی‌دانستم چکار می‌کنم، زنده بودم اما در واقع مرده بودم. هر کسی کوچک‌ترین حرفی می‌زد به شدت با او برخورد می‌کردم. پسرم هم به خاطر این حال من حسابی تو هم رفته بود. به خودم گفتم خدایا کمکم کن بلند شوم. این بچه یادگار سیدرضا هست، نباید کاری کنم که از دست برود، مبادا سیدرضا روز قیامت به من بگوید تو با یادگار من چه کردی. کم کم شروع کردم خودم را به بی‌خیالی زدم خیلی روزهای سختی بود اما بالاخره خودم را سرپا کردم تا اینکه ۲۹ تیرماه امسال با من تماس گرفتند و گفتند بیایید دفتر شهرری وقتی رفتم گفتند از طریق استخوان‌هایش شناسایی شده. با عمویش تماس گرفتم و با گریه گفتم عمو، رضا پیدا شد. روزی که رفتیم معراج هم خوشحال بودم هم به شدت استرس داشتم. 

تا زمانی هم که رفتم همش فکر می‌کردم اشتباه شده چون سیدرضا حسینی در فاطمیون زیاد هست اما وقتی استخوان‌هایش را گرفتم زمین و زمان دور سرم چرخید. تا چهلمین روزش یک پایم دکتر بود. من تازه به زندگی عادی خودم برگشته بودم اما حالا دوباره به همان روزها دچار شده بودم، دوباره شد همان آش و همان کاسه. همه می‌گفتند با خودت این کار را نکن، او بهترین راه را رفته و تو باید مواظب بچه‌اش باشی. روز رفتن به معراج بدترین روز زندگی‌ام بود.

 

* باید کارت را طوری انجام دهی که دیگران از تو هیچ انتقادی نکنند

وقتی ناراحت می‌شدم سیدرضا سنگ صبور خوبی برایم بود بیشترین چیزی که او را عصبانی می‌کرد این بود که زمان عصبانیت‌اش حاضرجوابی می‌کردم یا زمانی که کاری می‌کردم که دیگران ایرادی از من می‌گرفتند حتی مادرم. می‌گفت باید کارت را طوری انجام دهی که دیگران از تو هیچ انتقادی نکنند.

 

*شوهرت دیوانه هست

صاحب‌خانه ما در افغانستان زنی بود که سیدرضا اندازه مادرش او را دوست داشت و به او احترام می‌گذاشت. روزی که ابوالفضل به دنیا آمده بود این خانم کنار من در بیمارستان مانده بود، در افغانستان اینگونه هست که حتی در ساعات ملاقات آقایان نمی‌توانند بیایند. چند روز در بیمارستان بودم که آمده بود آنجا و با اصرار گفته بود خاله تو را به خدا پسرم را بیاور ببینم تا بیایید خانه سکته می‌کنم. او زیر بار نمی‌رفت، گوشی را به من داد و گفت معصومه تو را به خدا بیار ببینم پسرم چه شکلی هست؟ به خنده گفتم ناراحت نباش شبیه من هست. وقتی خاله بچه را برد ببیند می‌گفت شوهرت دیوانه هست. اینقدر بچه را بوسید که نگو. هر چه پول در جیبش بود نگاه نکرد چقدر هست همش را به عنوان شیرینی به کارکنان بیمارستان داد. خب آن زمان اوضاع مالی‌مان هم خوب بود. 

 

*کلاهی که سر پسرمان گذاشت

وقتی آمدم خانه دائم می‌پرسید دکتر چه توصیه‌هایی کرد، بعد به او گفتیم برو یک کلاه بخر برای بچه بیاور وقتی آمد دیدیم یک کلاه صورتی خریده. همه می‌خندیدند می‌گفتند صورتی رنگ دخترانه هست اما او می‌گفت مهم این هست که به پسرم می‌آید. اینقدر فامیل هر بار با شوخی سر این موضوع اذیتش می‌کردند می‌گفت می دانم تا دانشگاه برود شما مرا ول نمی‌کنید.

 

*هیچ وقت از ته دل راضی به رفتنش نبودم

من مثل بعضی‌ها نمی‌گویم که خودم همسرم را تشویق کردم به رفتن اما وقتی او برایم از حضرت زینب (س) گفت سکوت کردم و مانع رفتنش نشدم. این را می‌توانم بگویم که هیچ وقت از ته دل راضی به رفتنش نبودم.

سیدرضا ماه‌های محرم تمام فکر و ذکرش حضور در مراسمات حضرت امام حسین (ع) بود. می‌گفت برای این خانواده هر کاری می‌کنی باز دلت راضی نمی‌شود و فکر می‌کنی کم هست. تا زمانی که سوریه نرفته بودم اصلاً‌ شهادتش را دوست نداشتم با اینکه می‌دانستم شهادت آرزویش هست. با این که این حرف‌ها را هم می‌دانستم اما دوست داشتم زنده برگردد و بالای سرم باشد. می‌گفتم سوریه رفتن به من چه ربطی دارد؟ آیا حضرت زینب (س) می‌خواهد که شوهر من بچه‌اش را رها کند و برود سوریه؟ تا وقتی که به سوریه رفتم این فکر را می‌کردم. من خیلی به اصطلاح تفکرات حزب‌اللهی ندارم. برای اولین بار که می‌خواستم به حرم خانم بروم دوست نداشتم. می‌گفتم شوهرم شهید شده و الان پسرم باید درد بی‌پدری را تحمل کند آیا حضرت زینب (س) به این کار راضی هست؟ اما روز دوم که رفتم بهتر شدم. روز سوم دیگر توان برگشتن از حرم را نداشتم و چند بار درخواست کردم که دوباره مرا ببرند حتی با هزینه خودم. 

زینبیه حال و هوای خاصی دارد آنجا به سیدرضا حق دادم که دلش نخواهد برگردد، الان افتخار می‌کنم که همسرم مدافع حرم بود و به آرزویی که می‌خواست رسید. ابوالفضل دائم می‌گوید دوست دارم مثل پدرم آدم بزرگی باشم. و خودم هم می‌خواهم او را طوری تربیت خواهم کرد که راه پدرش را ادامه دهد.

*در معراج شهدا اطلاع رسانی ضعیف هست

چون در معراج شهدا اطلاع رسانی ضعیف هست مردم کمتر می آیند وگرنه اگر با خبر شوند در آنجا هم با شکوه حضور پیدا خواهند کرد. البته ما تنها هم نبودیم. برادر و عموی شهید هم بودند. آن روز وقتی ما وداع کردیم قرار شد شهید دیگری هم بیاید که خانواده وداع کنند. از افراد معراج خواهش کردم اجازه دهند بیشتر کنار همسرم باشم که آنها نیز لطف کردند و پیکر را به قسمت دیگری بردند و من و پسرم شروع کردیم به نجوا با سید رضا که عکاس آن لحظه عکس گرفت و اینگونه برداشت شد که ما آنجا تنهاییم. وقتی عکس را دیدم شکه شدم و با معراج تماس گرفتم و اعتراض کردم که چرا این عکس را پخش کردید؟

مراسم وداع در محل زندگی و تشییعش بسیار با شکوه برگزار شد. سید رضا در منطقه گل تپه ورامین به خاک سپرده شد جایی که محله ای که گوشه گوشه اش برایم خاطرات اوست و دیگر نمی توانم از اینجا دل بکنم.

 

انتهای پیام/ب

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

دانلود استیکر تلگرام شب یلدا ۹۶ جدید و خنده دار

همینک در مجله آنلاین فارسی ها مجموعه کامل دانلود استیکر تلگرام شب یلدا ۹۶ جدید و خنده دار را برای شما عزیزان آماده کرده ایم .

امیدواریم مورد پسند شما کاربران گرامی قرار بگیرد .

دانلود استیکر تلگرام شب یلدا 96 هندوانه و خنده دار دانلود استیکر تلگرام شب یلدا 96 جدید و خنده دار

دانلود استیکر تلگرام شب یلدا ۹۶ جدید و خنده دار

در این مطلب از فارسی ها به مناسبت شب یلدا برای شما عزیزان تعدادی استیکر تلگرام طنز و خنده دار آماده کردیم .

به کانال تلگرام فارسی ها بروید و استیکر ها را به سلیقه خودتان دانلود کنید و استفاده کنید .

تامی استیکر ها جدید و مخصوص شب یلدا ۱۳۹۶ هستند .

امیدواریم دوست داشته باشید .

دانلود استیکرهای شب یلدا ۹۶

نوشته دانلود استیکر تلگرام شب یلدا ۹۶ جدید و خنده دار اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

  • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

دریافت خبر : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰:۱۱

«پایتخت 5» در مراحل پایانی تولید/ آریا عظیمی نژاد برای ضبط موسیقی راهی استانبول شد
ضبط موسیقی مجموعه تلویزیونی پایتخت ۵ به کارگردانی سیروس مقدم توسط آریاعظیمی نژاد در استودیویی در استانبول آغاز شده هست.

به گفته خبرنگار رادیو و تلویزیونخبرگزاری الزهرا ، آریا عظیمی نژاد که پیش از این ضبط موسیقی سریال پایتخت را بر عهده داشت در سری پنجم این سریال به همراه گروهی ترکیه ای به ضبط موسیقی پایتخت ۵ مشغول شده هست. 
بنا بر این گفته، این سریال به کارگردانی سیروس مقدم و تهیه کنندگی الهام غفوری بعد از پایان تصویربرداری در مراحل نهایی تدوین و موسیقی قرار دارد و قرار هست در نوروز ۹۷ از شبکه یک سیما پخش شود.
پایتخت ۵ با مشارکت سازمان هنری اوج اواسط اردیبهشت در منطقه شیرگاه استان مازندران کلید خورد.
محسن تنابنده، احمد مهران فر، علیرضا خمسه، ریما رامین فر، نسرین نصرتی، هومن حاجی عبداللهی، بهرام افشاری، سارا و نیکا فرقانی اصل، مجتبی و مصطفی بلال حبشی، سلمان خطی و … از بازیگران فصل پنجم سریال پایتخت هستند.
انتهای پیام/

اخبار پیشنهادی:

    «پایتخت 5» در مراحل پایانی تولید/ آریا عظیمی نژاد برای ضبط موسیقی راهی استانبول شد

    Tagsبرچسب ها
    آریا عظیمی نژاد سیروس مقدم رادیو و تلویزیون ریما رامین فر احمد مهران فر سریال پایتخت شبکه یک سیما پایتخت علیرضا خمسه خبری الزهرا

    • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
    • موضوع : خبری

    اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست

    همینک در مجله آنلاین فارسی ها با عنوان اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

    اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست

    اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست

    سلنا گومز پس از بریتنی اسپیرز دومین خواننده آمریکایی است که با یک ایرانی ازدواج می کند .

    گفته می شود سلنا گومز پس از جاستین بیبر تصمیم گرفته است با اردشیر شرکا ازدواج کند .

    اردشیر شرکا پسر بزرگترین فیلسوف جهان حکیم ارد بزرگ است .

    گفته می شود رابطه اردشیر شرکا و سلنا گومز به حدی جدی است که مادر جاستین بیبر نسبت به آن واکنش تندی نشان داده است .

    نوشته اردشیر شرکا همسر سلنا گومز کیست اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

    • تاریخ : ۲۵ام آذر ۱۳۹۶
    • موضوع : خبری

    ماجرای هانیه فداکار دختر ۱۳ ساله زلزله زده کرمانشاهی

    همینک در مجله آنلاین فارسی ها با گزارش و جزئیات ماجرای هانیه فداکار دختر ۱۳ ساله زلزله زده کرمانشاهی در خدمت شما عزیزان هستیم .

    ماجرای هانیه فداکار دختر 13 ساله زلزله زده کرمانشاهی ماجرای هانیه فداکار دختر 13 ساله زلزله زده کرمانشاهی

    ماجرای هانیه فداکار دختر ۱۳ ساله زلزله زده کرمانشاهی

    چند وقتی است در فضای مجازی تصاویر و اخباری درباره هانیه دختر ۱۳ ساله سرپل ذهابی به چشم می خورد .

    داستان از این قرار است که هنگام وقوع زلزله ۷ ریشتری کرمانشاه ، هانیه برای نجات خواهر ۳ ساله اش از زیر آوار می شتابد .

    اما متاسفانه این دختر فداکار و شجاع ۱۳ ساله قطع نخاع می شود .

    پس از انتشار عکس ها و اخبار اقدام فداکارانه هانیه ، موجی از کمک های مردمی به او آغاز شد .

    گفته می شود استاندار اصفهان هزینه درمان هانیه را پرداخت کرد .

    او همچنین برای درمان هانیه و انتقال او به اصفهان اعلام آمادگی کرد .

    از طرفی ۲ بانک نیز برای ساخت مسکن برای خانواده هانیه اعلام آمادگی کردند .

    کلیپ هانیه فداکار دختر ۱۳ ساله زلزله زده کرمانشاهی

    نوشته ماجرای هانیه فداکار دختر ۱۳ ساله زلزله زده کرمانشاهی اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

    صفحه 2 از 229
    قبلی 12345678910 بعدی 203040...«