• تاریخ : ۳۰ام آبان ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

وقتی زلزله را با بمباران اشتباه گرفتم
آن شب وقتی در اتاقی آرام و بدون صدای انفجار خوابیدم باورم نمی شد که خواهد شد شبی را بدون اضطراب به صبح رساند. از نیمه شب گذشته بود تخت فنری که روی آن خوابیده بودم لرزید و من با وحشت پریدم و گفتم: «چی شده؟ کجا را زده اند؟»

به گفته ایسنا، فاطمه عمادپور از تکنسین های بخش اتاق عمل بیمارستان رازی اهواز در دوران دفاع مقدس هست. او در خاطره ای از شب آرامی سخن می گوید که زلزله او را از خواب پرانده هست.
عمادپور می گوید: «وقتی جنگ شروع شد مثل همه ی مردم نه می دانستم جنگ چیست و نه از پیامدهای آن خبر داشتم. یک شبه همه چیز بهم ریخت. اما در هر وضعیتی زندگی جاری بود. زیر بمب باران ها ازدواج می کردیم، بچه هایمان را به دنیا می آوردیم و آرزوهایمان رنگ می گرفت. بی محابا اشک می ریختیم و کم نبود لحظه هایی که برای خندیدن غنیمت می شمردیمش.
وقتی جنگ شد من دختری مجرد و پر شور بودم که هرگز تصور نمی کردم روزی برای ازدواجم مجبور شوم به شهر دیگری بروم چرا که در اهواز هیچ محضرداری وجود نداشت که عقد ما را ثبت کند. اسفند سال ۵۹ در همان گیرو داری که اهواز عملاً تخلیه شده بود من و شوهرم به تهران آمدیم و بدون هیچ مراسم و لباس عروسی و جشن به محضر رفتیم و عقد کردیم و یک هفته بعد هم به اهواز برگشتیم و به کار مشغول شدیم.
شهر پر بود از نیروهای نظامی و ما شاید از معدود زن هایی بودیم که در شهر زندگی می کردیم. دوتا بچه هایم در جنگ به دنیا آمدند و در حالی که کار طاقت فرسای بیمارستان را لحظه ای ترک نکردم بچه هایم را به نیش می کشیدم و زیر هجوم بمب باران ها و خمپاره ها بزرگکردم. یکی از جالب ترین خاطراتم برمی گردد به سفر کوتاهی که به تهران برای درمان مشکل شدید تنفسی شوهرم داشتم.
طبق روال هر روز بیماران را بعد از درمان های سرپایی آماده اعزام به شهرهای دیگر می کردیم. هر روز یکی از پرسنل بیمارستان موظف بود مجروحین را به فرودگاه ببرد. آن روز نوبت من بود. شوهرم را هم همراه خودم بردم تا …

اخبار پیشنهادی:

وقتی زلزله را با بمباران اشتباه گرفتم

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما