• تاریخ : ۱۹ام دی ۱۳۹۶
  • موضوع : خبری

محمود پاک نیت ـ بازیگر نقش حسام بیک در سریال «روزی روزگاری» ـ نزدیک به ۳۰ سال هست که امرالله احمدجو را می شناسد؛ آشنایی نزدیک این دو به چند سال جلوتر و زمان ساخت «روزی روزگاری» می رسد. پاک نیت در گفت وگویی تفصیلی به ویژگی های حرفه ای و شخصیتی امرالله احمدجو اشاره کرده و در خلال آن خاطرات ساخت سریال هایی که در آنها با وی همکاری داشته را نیز یادآور شده هست.

به گفته  فانوس ، در اختتامیه هشتمین جشنواره مردمی فیلم عمار، با حضور خانواده شهدای مدافع حرم و دفاع مقدس و چهره هایی مانند محمد فیلی، صدرالدین حجازی، هوشنگ توکلی، محمدحسین نیرومند، عباس سلیمی نمین و بیژن نوباوه از امرالله احمدجو، کارگردان آثار ماندگاری مثل «روزی روزگاری»، «تفنگ سرپر» و… پاسداشت انجام شد.

محمود پاک نیت از بازیگرانی هست که در سریال «روزی روزگاری» و «پشت کوه های بلند» احمدجو ایفای نقش داشته هست. به همین بهانه با او گفت وگویی انجام شده هست که می خوانید.

لطفاً بفرمایید ­چطور به تیم «روزی روزگاری» اضافه شدید و همکاری کردید؟ قبل از آن آقای احمدجو را می شناختید؟

من آقای امرالله احمدجو را از سال شصت و هفت می شناسم. ایشان یک فیلم سینمایی داشتند به نام «شاخه های بید». از ما دعوت کردند که در آن کار بازی بکنیم. ما تئاتری داشتیم و به جشنواره دهه فجر آورده بودیم. ما از شیراز به تهران آمده بودیم. ایشان آمده بود تئاتر را دیده بود و پشت صحنه با ما صحبت کرد. سال شصت و شش. صحبت کرد که من می خواهم یک فیلم بسازم به نام شاخه های بید. یک شخصیتی دارم و دوست دارم شما بازی بکنید. من اصلاً ایشان را نمی شناختم. عرض کردم که من کارمند ارشاد هستم و اگر توفیقی بود و توانستم در خدمت تان باشم، چشم. خلاصه یک موقعی به من زنگ زد که کار ما دارد شروع خواهد شد. شما بیا تهران که قرارداد بنویسیم.

در آن کار هم شخصیت خیلی خوبی مثل آقای مقبلی بازی داشتند. مثلاً آقای مشایخی بودند. خانم گوهر خیراندیش بودند. خیلی از اساتید بودند. آقای جمشید لایق بود که در روزی روزگاری هم بودند. آقای هادی اسلامی بودند. خدا رحمت شان بکند. ایشان هم تهیه کننده ی کار بودند و هم بازی می کردند. خلاصه تیم بسیار خوبی بود.

آشنایی ما با آقای احمدجو با این کار شروع شد. سه ماهی با هم بودیم. کار تمام شد و ما راهی شیراز شدیم. ضمن کار گفت من دارم یک کاری به نام پسرخاله ها می نویسم. یک شخصیتی دارم و دوست دارم شما بازی بکنی. من باز همان جواب را دادم که من کارمند هستم. اگر بتوانم، در خدمت تان هستم. بعداً متن روزی روزگاری را برای من فرستاد. خواندم و دیدم اگر بازی نکنم خیلی اشتباه کرده ام. بعد مستقیم از شیراز به میمه اصفهان آمدیم. آن جا آموزش سوارکاری می دادند. دیگر دوستانی که در تهران بودند، در تهران رفته بودند سوارکاری را آموزش دیده بودند. من و آقای محمد فیلی از شیراز آمدیم. ما در خود میمه آموزش سوارکاری را شروع کردیم.

میمه شهر و روستای خود آقای احمدجو هست. به نظرتان این مساله در کار تاثیر داشت؟ کیفیت کار را تغییر داد؟

آقای احمدجو شخصیت خاصی دارد که واقعاً می گویم من کمتر نویسنده و کارگردانی دیدم که این­قدر به مردم نزدیک باشد. یعنی این­قدر در بین مردم جایگاه داشته باشد. چون وقتی شما آن جایگاه را دارید و آن خواسته های مردم را می دانید، به ­هر­ حال خود به خود کارهایت به توده ی مردم ربط پیدا می کند. یعنی وسط آن ها می روید و درد آن ها و مسائل آن ها را می بینید. با آن ها ارتباط برقرار می کنی و موضوعاتی که در ارتباط با آن ها هست، خیلی راحت می توانی برای شان بیان بکنی و به دیگران هم منتقل بکنی.

مسائلی را که ایشان در روزی روزگاری عنوان می کرد و مسائلی که بود، همان چیزهایی بود که پدران ما از زمان قدیم برای ما تعریف کرده بودند. اگر می خواستند جایی بروند یا زیارتی بروند. مثلاً به سفر مشهد بروند یا به مکه بروند. توی راه یک اتفاق هایی برایشان می افتاد. این واقعیتی بود که پدر من راجع به پدر خودش که به مشهد رفته بود صحبت کرد که چطور غارت­گران ریختند و زندگی اش را بردند و همه چیزش را بردند و این ها با پای برهنه رفتند. یعنی حتی کفش هایشان را هم بردند. ما در روزی روزگاری هم چنین صحنه هایی را داشتیم.

یکی هم کار آقای احمدجو هست. یعنی اشراف داشتن بر دوربین و بر موقعیت سینما و تصویر. من یادم هست. آقای صبا که فیلم بردار ما در روزی روزگاری بود، می گفت وقتی آقای احمدجو می گوید دوربین را این­جا بگذار دیگر نمی آید بگوید حالا یک وجب این طرف تر بیا یا ۲۰ سانت آن طرف تر برو یا یک کم عقب تر برو. وقتی می گوید این جا بگذار، من مطمئن هستم که دیگر جای آن درست هست. دیگر تغییرش نمی دهد. حالا من نمی دانم چطوری این زاویه را به دست می آورد. وقتی که پشت دوربین می روم، می بینم همه چیز آنی هست که باید باشد و این آدم چه جوری این قدر راحت تشخیص می داد که می گفت دوربین را این­جا بگذار و دیگر تکان نمی داد. خب این به من که فیلم بردار هستم دلگرمی می دهد که این آدم کارش را خوب بلد هست. نسبت به کاری که دارد انجام می دهد آگاه هست.

و همین طور نسبت به متنی که دارد می نویسد. آقای احمدجو دیالوگ نویس بسیار خوبی هست.

ساخت روزی روزگاری چقدر طول کشید؟

شش ماه.

شما کل شش ماه را در میمه و در آن فضا بودید؟

نه. من چهار ماه بودم. چون از یک جایی به بعد دیگر شخصیت حسام­ بیک نیست. توی روستا می رود.

گویا اولین سکانسی که فیلم­برداری شده، همان ورود شما بوده.

بله. در قسمت دوم کار را با من شروع کردند. ما چهار ماه کار کردیم. بعد لابه ­لایش آن قسمت بازرگان که قسمت اول هست. ورود بازرگان به گروهی که دارد پارچه می برد و بعد به آن ها شبیخون می زند، لابه­ لای کار من آن­ را گرفتند و بعد هم کار من تمام شد و رفتم و قسمت روستا را گرفتند.

شاید یکی از دلایلی که ما دیگر از این­جور آثار نمی بینیم، سختی هایش هست. یعنی واقعاً این تیم را شش ماه توی روستا یا بیابان بردن لانگ شات های عجیب و غریب کاروان با این همه آدم و سیاهی لشگر. اصلاً چهارپایی که شاید خیلی قابل کنترل نباشد. واقعاً مدیریت این فضا در این تصاویر باز خیلی سخت هست. حتماً آقای احمدجو در این مسائل توانا بودند دیگر.

من همیشه گفتم که روزی روزگاری کار بسیار سختی بود ولی بازده بسیار خوبی داشت. یعنی وقتی کار به مرحله پخش رسید، آدم تمام آن خستگی ها و تمام آن مشکلاتی که در آن بیابان ها و در آن خاک و خل و سرمای شب­اش و گرمای روزش داشت را فراموش می کند. چرا؟ چون می بیند بازدهخوبی داشته. یعنی تأثیرگذار بوده. تماشاگر آن را خوب دید و هنوز هم که هنوز هست بعد از بیست ­و­ شش سال دارد می بیند و این برای من لذت­بخش هست. برای منی که کار کردم، اصلاً فکر نمی کنم آن موقع چه سختی هایی داشتیم ولی واقعاً سخت بود.

مدیریت کردن این مسأله بسیار کار سختی بود. من یادم هست آقای احمدجو سه، چهار تا دستیار داشتند که یکی شان آقای علیرضا افخمی بود که الان خودشان کارگردان بسیار خوبی هستند و نویسنده ی خوبی هم هستند. ایشان هر شب ساعت ده، یازده که می شد، می آمد سکانس ها را به بچه ها تحویل می داد که فردا این سکانس ها را می گیریم. ما که تغییر لهجه داشتیم، می نشستیم و روی آن لهجه می گذاشتیم. به هر حال آن جملات، جملات فارسی عادی بود و ما لهجه گذاری می کردیم که برای صبح حفظ بکنیم.

حالا به این جمع اضافه کنید بازیگرهایی که اهل همان روستا بودند را! آدم هایی که از دل خود روستا بودند. به جز یک تعداد از سیاهی لشگرهایی که از تهران آمده بودند، همه روستایی بودند. آن هفت تا برادران، هفت تا آموزش دهنده ی سوارکاری بودند.

هفت برادران؟

بله. خودشان مربی سوارکاری بودند. به ما سواری را یاد دادند. این ها جزو هفت برادران بودند. خب آن ها بازیگر نبودند. تعلیم دهنده ی سوارکاری بودند ولی آقای احمدجو از این­ها بازی گرفت و خوب هم بازی کردند. دیالوگ نداشتند ولی بازی کردن در سکوت خیلی سخت تر هست تا با دیالوگ ولی آقای احمدجو از این ها بازی گرفت و خیلی هم خوب بود.

تمام آدم هایی که با من بودند یعنی در دار و دسته حسام ­بیگ بودند، از خود میمه اصفهان بودند. ۹۰ درصدشان از بچه های خود میمه بودند. خب هماهنگ کردن این ها خیلی سخت بود. واقعاً سخت بود. فقط آقای احمدجو می توانست این کار را انجام بدهد. چرا؟ چون خودش از دل این مردم بیرون آمده بود. توی این آدم ها بود. خودش میمه ای بود. مال میمه اصفهان بود. وقتی که ما یک چیزی را برای صحنه نیاز داشتیم مثلاً یک خورجین می خواستیم یا چیزی می خواستیم به مدیر تولید نمی گفت که برود خورجین را از اصفهان بیاورد. می گفت آقا، ما یک خورجین می خواهیم. یک دفعه بیست تا خورجین می آمد از خود اهالی. یعنی اگر می خواستند بروند این خورجین را از اصفهان یا از یک جای دیگر تهیه بکنند، خیلی زحمت داشت. یعنی کار یک روز عقب می افتاد، تا بروند یک خورجین پیدا بکنند ولی وقتی او می گفت، بیست تا خورجین می آمد، نوع های مختلف. بعد تازه او از توی آن ها انتخاب می کرد. یکی که به دردش می خورد را انتخاب می کرد.

می گویم که فقط آقای احمدجو می توانست این کار را بکند. برای همین هم آقای احمدجو کلاً مردم میمه را دوست دارد و دوست دارد هر کاری می کند در آن لوکیشن باشد. در آن فضا باشد.

«پشت کوه های بلند» را هم به همان جا رفتید؟

بله. ما تقریباً هفت ماه باغ بهادران بودیم. هفت ماه بعدش اهالی میمه اعتراض کردند که چطور روزی روزگاری و تفنگ سرپر را تو این جا ساختی. حالا رفتی باغ بهادران؟ احمدجو هم گروه را کوچ کرد و آورد. بقیه اش را در میمه گرفتیم. یعنی ما هفت ماه هم در میمه بودیم.

این آدم واقعاً یک آدم خاصی هست. یعنی اول این­که خیلی شهرش را دوست دارد. میمه را خیلی دوست دارد. مردم زیادآباد، مردم اذان، رضوان، این­ها روستاهایی هستند که اطراف هم هستند. خود میمه. مردم آن جا را خیلی دوست دارد و آن ها هم خیلی برای این آدم احترام قائل هستند. چرا؟ چون می بینند بین آن ها یک آدم فرهنگی هست که هم هنرمند بسیار خوبی هست و هم آدمی هست که دارد برای­شان کار فرهنگی می کند. دارد موقعیت میمه را به مردم ایران نشان می دهد. آداب و رسوم شان، سنت هایشان و فرهنگ شان را منتقل کرده.

کمی درباره خود شخصیت «حسام­ بیگ» صحبت کنیم. داشتم فکر می کردم وقتی حسام­ بیگ و مرادبیگ را کنار هم می گذاریم، تکلیف مراد­بیگ معلوم هست. می آید و بعد متحول خواهد شد و عاقبت بخیر خواهد شد. در واقع می رود و به میرزا کوچک خان می پیوندد اما حسام­ بیگ انگار یک مقداری …

 ـ (با خنده) خرده شیشه دارد.

و آخر هم انگار باید خود بیننده بفهمد که او چی شد؟

حسام ­بیگ شخصیتی هست که به ­هر­حال اصلاح شدنی نیست. یعنی در آخرین سکانسی هم که دارد و بعدی اش دیگر تیر می خورد. این آدم برمی گردد به او می گوید این بیچاره ها می خواهند زندگی بکنند. یک زن و شوهری هستند. عروسی دارند. بیا اموال شان را غارت کنیم و ول شان کنیم بروند. به مراد­بیک می گوید. وقتی او می گوید تو بلد هستی فلان کار را بکنی؟ بلدی جارو بکنی؟ بلدی لباس بشویی؟ نمی دانم بلدی لباس بدوزی؟ بلدی خار بکنی؟ همه این­ها را می گوید. می گوید التماس نکن. این حرف را نزن. بیا اجناس شان را ببریم و رهایشان کنیم بروند. گناه دارند. یعنی تا این­جا هم جلو می آید. بعد آن درگیری به وجود می آید. عین درگیری ای که برای خود مراد­بیگ در قسمت اول و دوم به وجود می آید و تیر می خورد. این آدم با همان پلانی دنبال خواهد شد که با مخور، آن شخصیتی که دنبال مراد­بیگ می رود که او را بکشد. در آن لحظه مراد­بیگ چشم هایش را باز می کند و این می ترسد و نمی کشد.

همان آدم به دنبال این هم می آید که این را هم بکشد. منتها نویسنده این را تعلیق گذاشت که بالاخره سرنوشت این چه خواهد شد. زیبایی کار هم به همین هست. آیا این را هم یک نفر مثل خاله پیدا خواهد شد و می برد آدم اش می کند یا نه. این همان آدم باقی می ماند یا با این تیری که خورده می میرد. یک شخصیتی هست که معلق گذاشته خواهد شد و این را به اختیار تماشاگر می گذارد که هر جور خودش می خواهد از این قضیه برداشت بکند و به نظر من خیلی هم خوب بود.

تکه کلام های حسام­ بیگ از قبل مشخص بود یا مثلاً حین کار و در تعامل به ­دست آمد؟

عرض کنم که تماماً مشخص شده بود. یعنی همه نوشته شده بود، منتها فرض کن آن التماس نکن در کل کار چهار پنج دانه بود. یک جاهای خاصی بود. بعد من خودم به آقای احمدجو پیشنهاد دادم که این چون تکیه کلام این آدم هست، این را در جاهای مختلف استفاده بکنیم. گفت لوث خواهد شد. خراب خواهد شد. نمی خواهیم زیاد باشد. گفتم من استفاده می کنم. اگر یک وقت شما احساس کردی که زیاد هست، همان­جا قطع اش بکنید. گفت باشد. ما دیگر می گفتیم. خودمان هم حواسمان بود که زیاد از حد نشود که تماشاگر از این مسأله بدش بیاید.

یعنی شما بداهه هایی هم در کار داشتید؟

اصلاً؛ یعنی آقای احمدجو اجازه نمی داد که شما یک جمله اضافه بکنید ولی ما از نظر لهجه داشتیم. مثلاً من چهار تا لهجه را قاطی کرده بودم.

همین لهجه اصلاً لهجه کجا هست؟

یکیش میمه اصفهان هست. توی میمه ای ها بودیم. مشخص هست. کازرونی بود. چون من خودم متولد کازرون هستم. شیرازی بود. لری اطراف الزهرا بود. مثلاً کاکا سگ و فلان و اینها مال لری ها هست. یا قاچانک مال میمه هست. قاچانک یعنی پدرسوخته. مرتیکه ی قاچانک یعنی مرتیکه ی پدرسوخته. وقتی می گفتیم قاچانک، ممکن بود تماشاگر اول نفهمد ولی بعد که مرتیکه اش را می گفتیم، مشخص بود که این دارد به این آدم فحش می دهد. مرتیکه ی قاچانک.

یعنی درواقع لهجه از قبل مشخص نبود؟

نه.

خودتان ساختید؟

لهجه مشخص نبود. آقای احمدجو آمد گفت چون این آدم راه زن هست و من نمی خواهم به یک شهر خاصی وصل باشد و بعد مشکل ساز بشود. بیا یک کاری بکن که این معلوم نشود مال کجا هست. ما نشستیم با آقای فیلی فکر کردیم. به این نتیجه رسیدیم که بیاییم این را با لهجه های مختلف قاطی کنیم که هیچ کس نیاید بگوید این شیرازی حرف زد یا این اصفهانی حرف زد یا این میمه ای بود. نه. قاطی هست. یا این لری هست و لرها را زیر سؤال برده که راه زن هستند. نه. اصلاً همچین چیزی نیست.

آمدیم این را قاطی کردیم و خوب هم جواب داد. به­ طوری­ که من فکر می کردم مردم معانی آن را نفهمند. یعنی که خیلی از جملات معلوم نشود چی هست اما آقای فخرالدینی که آمده بود روی این موسیقی کار بگذارد. یک سکانس را برای ایشان گذاشتند که ببیند. ماها داشتیم دوبله می کردیم. یعنی داشتیم روی کار صدا می گذاشتیم. وقتی ایشان دید. من گفتم ببخشید، شما فهمیدید این چی گفت؟ گفت بله جانم. برگشت گفت من فهمیدم این آدم دارد چه می گوید. گفتم این چندتا لهجه قاطی هست. گفت بله. متوجه شدم. ما می خواهیم در موسیقی هم همین کار را بکنیم. یعنی من نمی خواهم برای این یک ملودی خاصی بگذارم. می خواهم یک چیز ایران شمولی باشد. یعنی همه موسیقی ایرانی، آن­هایی که مشخص هست در این کار باشد و این را استفاده کرده بود.

یک جایش هست که آقای فیلی می گوید میت های ما را همه را «تون به تون» کرد؛ یعنی «گور به گور».

یعنی مرده های ما را از گور کشید بیرون و این­ها را گور به گور کرد. ببین، شاید آدم در قسمت اول و دوم معانی خیلی چیزها را نفهمد ولی وقتی در قسمت های بعد تکرار خواهد شد، تماشاگر خود به خود با آن ارتباط برقرار می کند و مفهوم این جملاتی که این ها به کار می برند، مشخص خواهد شد.

شاید اصلاً یکی از دلایل موفقیت فیلم هم همین بود. یعنی جهانی داشت که نمی توانستی بگویی این الان این­جا هست.

بله. واقعاً همین­طور بود. این یک تز بود که آقای احمدجو داد و خیلی خوب بود. به نظر من اگر ما فارسی عادی حرف می زدیم، کیفیت خوبی نداشت. چون این آدم ها به­هر­حال آدم های شهری نبودند که رفتند راه زن شدند. آدم هایی بودند که توی کوه ها زندگی می کردند. توی روستاها بودند. به آن ها فشار مادی آمده. بلند شدند رفتند این کارها را می کنند. فرض کن آدم هایی نبودند که از توی شهر شیراز بلند شوند و بروند راه زنی بکنند یا از توی شهر اصفهان بلند شوند بروند این کار را بکنند. ممکن هست در شهر اصفهان و شیراز هم دزد بوده که حتماً بوده. شب می رفتند خانه مردم را می زدند ولی آن ها خانه های مردم را می زدند. راه زنی بیابانی نبودند.

یکی از مشکلاتی که فیلم سازی تاریخی ما دارد همین هست که شما از یک زمانی قدیم تر می روید، همه ی حرف زدن ها یک­ جور خواهد شد. یک حالت کتابی قدیمی هست؛ یعنی این زحمتی که فیلم ساز باید بکشد، برای این که لهجه ی خاصی درست بکند، کلمات خاصی بگذارد، یک فضایی درست بکند که خاص باشد، این اتفاق نمی افتد. مثلاً یکی از فیلم های تاریخی را داشتیم می گفتیم. می گفتیم این پادشاه همان جوری حرف می زند که مثلاً تلخک دربار هم حرف می زند. ولی در روزی روزگاری واقعاً یک اتمسفری وجود دارد، یک فضایی می سازد که آدم آن را باور می کند. با این که نمی داند کجا هست ولی باور می کند که این آدم واقعاً الان راهزن هست. مثلاً آن شخصیت آدم یا خاله لیلا و همه این ها را آدم باور می کند که این ها شخصیتی هستند با تمام ابعادی که یک شخصیت باید داشته باشد.

این به همان شناخت آقای امرالله احمدجو برمی گردد که نسبت به این قضایا شناخت داشت. یعنی کاملاً به فضای کار آشنا بود. وقتی می گفت باید این بوته ها را بکنی، این ها را برای سوخت زمستان شان می برند. بلد بود چه جور یاد بازیگر بدهد که این را بکند.

خودش می کرد و یاد می داد؟

بله. خودش می کرد. فرد دیگر که بلد نبود. یا بچه های میمه بلد بودند یا ایشان. مثلاً من یادم هست که به آقای شکیبایی یاد می داد که چجوری خار بکند. وسیله ای بود که دو سرش چوب بود و وسط آن زنجیر بود. مثلاً چیزی شبیه لانچیکو. این را به گردن این بوته می انداخت و این دوتا را پایه می کرد و این را از زمین می کشید. سر آن­ را به زمین پایه می کرد و ته آن را می گرفت می کشید و این خار از زمین کنده می شد و بیرون می آمد. خب اگر این یک کارگردان عادی بود و نسبت به این فضایی که دارد کار می کند شناخت نداشت، مطمئناً این طبیعی درنمی آمد. چون می دیدیم که همه ی مردم میمه همین طوری از زمین خار می کندند. یعنی او دقیقاً آن کاری را که آن­ها می کردند به ما یاد می داد که انجام بدهیم.

یک­ بار می گفت من تمام این قصه را زیر این درخت نشستم نوشتم. در میمه یک درختی بود. می گفت من با موتور سیکلتم به این جا می آمدم. توی بیابان بود. خلوت بود. می نشستم. یک ماری هم بود که هر روز می آمد آن بغل می نشست. من کاری به آن نداشتم. او هم با من کاری نداشت. تا این که سر فیلم­برداری آن مار. آن مار آمده بود و بچه های تولید این را کشته بودند.

آقای احمدجو خیلی ناراحت شده بود. گفت این مار چندین ماه می آمد و بغل دست من می نشست. داشت زندگی اش را می کرد. من هم داشتم کارم را می کردم. به من کاری نداشت. شما چرا این را کشتید؟ بچه ها گفتند آقا، ترسیدیم بچه ها را بزند و از این چیزها. یعنی یک آدمی بود که طبیعت را خوب می شناخت.

کمی از سختی ­های کار بگویید. کار در آن شرایط حتماً متفاوت هست از کار در محیط­ های شهری، یا حتی کار در شهرک­ های سینمایی.

توی بیابان های میمه، آن اواخر که دیگر هوا سرد شده بود، اصلاً نمی شد یک لحظه ایستاد. بچه های میمه ای چندتا از این حلبی ها آتش درست می کردند و می آوردند. یک چادری بود که آن جا چایی می خوردند و استراحت می کردند. فقط یک چادر وجود داشت که تدارکات توی آن بود. یعنی آن بچه هایی که غذا می آوردند. چایی می دادند. بقیه که کار نداشتند، از سرما به آن جا می رفتند. سرمای آن وحشتناک بود. چون آن قسمت کویر هم هست. واقعاً سرمای آن وحشتناک بود. گرمای آن هم بی نظیر. ظهر که می شد. مثلاً آن جا تابستان بود و ظهر می شد، کلافه می شدیم ولی بچه ها تحمل می کردند.

حمام هم یک حمام عمومی برای همه بود. یعنی شب که کارمان تمام می شد. از ساعت نه به­بعد تا صبح مال ما بود. چون از صبح مردم استفاده می کردند. شب تا صبح هم یارو کلیدش را بالای در گذاشته بود. ما می رفتیم برمی داشتیم. گروهی به حمام می رفتیم.

آقای احمدجو برای پشت کوه های بلند چند سال بعد به سراغ شما آمد؟

عرض کنم که «روزی روزگاری» سال هفتاد بود. هشت سال بعد «تفنگ سرپر» بود که باز قرار بود من بازی کنم. بنا به دلایلی نشد. من در تفنگ سرپر نقش شعبان را داشتم. دوازده سال بعد که تقریباً بیست سال بعد از روزی روزگاری می شد پشت کوه های بلند بود.

در آقای احمدجو تفاوتی احساس کردید؟ یعنی در این فاصله بیست ساله دوتا کار انجام دادید. به نظرتان آقای احمدجو تغییری کرده بودند؟ خواهد شد در این­ باره نکته ای گفت؟

چون آدم های این­طوری هیچ وقت شخصیت شان را که از دست نمی دهند، تو بگویی مثلاً یک موقعیتی پیش آمد و شخصیتش را از دست داد، نه؛ این آدم همان آدمی هست که من سال شصت و هفت دیدم. آمد پشت صحنه و سلام علیک کردیم. بعد از من درخواست کرد که یک فیلم دارم، بیا بازی کن. یعنی از شصت و هفت تا الان یک چیزی حدود بیست و هشت سال پیش خواهد شد.

هنوز هم چند وقت پیش که من این آدم را در تهران دیدم. این آدم همان آدم هست. فقط پیرتر شده. مثل همه ی ما. یعنی سن و سال که بالا می رود، خب آدم یک کم افتاده تر خواهد شد. حرکات اش کندتر خواهد شد ولی محافظه کار نه. معمولاً آدم هایی که در روستا زندگی می کنند، هیچ وقت محافظه کار نمی شوند. چون هیچ وقت دیوار اطراف این آدم ها نیست. من اعتقادم بر این هست. ماها که توی چهاردیواری هستیم، معمولاً محافظه کار می شویم ولی کسانی که در فضای باز زندگی می کنند، مثل عشایر و مثل روستایی ها، کسانی که روی زمین ها زراعت می کنند، جلوی این ها همیشه باز هست. دیدشان باز هست.

همان طور که کلام شان غرّا هست و با صدای بلند صحبت می کنند. چون می دانند آن یارو در فاصله یک متری ما نیست. مثلاً ۳۰ متر فاصله دارد. مجبور هست بلندتر صحبت بکند. در زندگی هم همین طور هستند. در رفتار و اخلاق و کردارشان هم همین هستند.

در حیطه­ ی فعالیت حرفه ای چطور؟ مثلاً کسی در سال هفتاد یک کاری با ابعاد روزی روزگاری انجام داده. ۲۰ سال بعد بگوید دیگر برای من در این سن و سال یک همچین کاری انجام دادن سخت هست، برویم یک کار جمع ­و ­جورتری انجام بدهیم.

نه. شما ببین، روزی روزگاری ۱۶ قسمت بود ولی پشت کوه های بلند چهل و خرده ای قسمت بود. بیشتر هم طول کشید و فضاهای متفاوتی بود.

بله. تازه ما آن موقعیت هایی که در روزی روزگاری داشتیم، نداشتیم. یعنی از نظر بودجه ای در مضیقه بودیم. از نظر لوکیشن در مضیقه بودیم. لوکیشن باید ساخته می شد. آن فضایی که برای پادشاه بود، تفرج گاهی که در کنار رود زاینده رود در باغ بهادران گرفته بودند؛ خب زدن آن چیزها. باد می آمد و وسائل می افتاد. مشکلات زیاد بود. پشه های بسیار بدی بود. چون آن جا شالیزار برنج کاری بود. وقتی این پشه ها می زد، صورت بچه ها یک هفته زخم می شد.

ما که بازیگر بودیم، نفس می کشیدیم، پشه تو حلق مان می رفت. عذر می خواهم. تا بالا نمی آوردیم راحت نمی شدیم. یعنی کار کردن در آن­جا این قدر وحشتناک بود. خب این ها توی کار یک مقداری تحلیل به وجود می آورد. زمان می برد ولی از کیفیت کار امرالله احمدجو کم نکرد. هرچند که به نظر من صدا و سیما، بعد به این کار خیلی لطمه زد، پشت کوه های بلند قصه اش را از دست داد و باعث شد که مردم آن­ طوری که باید و شاید این کار را نبینند و خوب نگرفت.

اگر درباره آقای احمدجو و روزی روزگاری چیزی مانده، بفرمایید.

من فقط می خواهم همین قدر بگویم که عزیزانی که این مرد بزرگ که واقعاً در جامعه ی هنری ما این جور آدم ها کم هستند را می شناسند و کیفیت کار او را می دانند، این ها باید دست به دست هم بدهند و از این آدم، من نمی گویم تجلیل بکنند، یک کاری بکنند که این آدم بتواند کار بکند. یعنی به نظر من کار نکردن برای یک هنرمند مثل مرگ هست.

جوانی و پیری وجود ندارد. تازه وقتی آدم پیر خواهد شد، می تواند تجربیات گذشته را به کار بگیرد. پس در کار ما پیری وجود ندارد. این هست که من از اهالی هنر، از کسانی که تهیه کننده هستند، سرمایه گذار کار هستند می خواهم که از این آدم استفاده بکنند. از نوشته هایش، از خودش به عنوان یک کارگردانی که آگاهانه کار می کند استفاده بکنند. من هر وقت می روم ایشان را می بینم، در حال مطالعه هست و کتاب ها دورش ریخته و دارد می خواند. برای همین هست که آقای میرباقری به او اعتماد می کند و می گوید سلمان را شما بنویس. چون این آدم قلم بسیار خوبی دارد. شاعر بسیار خوبی هست. من سر «پشت کوه ­های بلند» نمی دانستم ایشان شعر هم می گوید. یک دفعه دیدم پلان تمام شد. تا جابه ­جایی دوربین خب زمان می برد. ایشان شروع می کرد به حرف زدن. یک نفر هم داشت می نوشت. منشی صحنه بود که یک خانم اصفهانی بود. بعد از آن پشت صحنه سؤال کردم که آقای احمدجو چی می گوید؟ تو چی می نویسی؟ گفت من شعر می نویسم. او می گوید و من می نویسم. راجع به همان موقعیت که آن موقع داشت می گذشت شعر می گفت. در لحظه آن اتفاقی که داشت می افتاد، آقای احمدجو به صورت شعر می گفت و او می نوشت. حیف هست.

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما